خاطراتی از احیاء محمد امیری درباره عملیات آزادسازی خرمشهر
اعزام، مساوی شهادت!
مدام درخواست اعزام به جبهه میدادم. میگفتند فعلا سهمیه نداریم. یکروز غروب، مسئول عملیات که اصرار من را میدانست، گفت: فقط یک نفر از ما خواستهاند. اگر میخواهى، معرفیات کنم برو. اعلام آمادگی کردم. از بس که شور رفتن داشتم، حتی نمیخواستم برای خداحافظی با پدر و مادرم که در روستا بودند، بروم؛ ولی چون آن زمان رفتن به جبهه تقریبا با شهادت مساوی بود به اصرار دوستان، شبانه به روستا رفتم. خداحافظی کردم و برگشتم و تنها به اهواز رفتم.
فقدان مهمات و سلاح
یکی از محدودیتهایی که در ابتدای جنگ داشتیم، نبود یا کمبود امکانات و ادوات جنگی بود. چراکه فرماندهی جنگ را بنیصدر و نیروهایش که وابسته به آمریکا بودند در اختیار داشتند. او هم کتبا به ارتش اعلام کرده بود که به هیچ عنوان به بچههای سپاه تجهیزات نظامی ندهند. بدون تجهیزات هم که نیروی نظامی کارایی ندارد. بچههای سپاه به سختی امکانات اندکی را تهیه میکردند.
بعد از عملیات فتحالمبین بود که وارد اهواز شدیم. فقط به دلیل نبودن اسلحه، حدود ده روز در یکی از پایگاهها ماندیم و نمیتوانستیم به خط مقدم برویم. دل بچهها به سمت جبهه پر میزد و اصرار میکردند حتی با دست خالی جلو بروند. ارتش عراق در دوازده کیلومتری اهواز مستقر شده بود. در واقع خط مقدم ما خانههای سازمانی بود که در خروجی اهواز به سمت خرمشهر قرار داشتند؛ یعنی دشمن به راحتی با توپ و خمپاره، اهواز را میزد. عراقیها در منطقهای به نام دب حردان، خاکریز بسیار بلندی به ارتفاع پنج متر احداث کرده بودند. شاید بدین جهت که تصور میکرد محور اصلی حمله ما از سمت اهواز خواهد بود. لذا پیشانی جنگیاش را به همراه تجهیزات گسترده در آن نقطه قرار داده بود. ده روزی گذشت تا اینکه یکروز دیدم صدای خوشحالی بچهها میآید که اسلحه آورده اند! یک ماشین 911 تعدادی سلاح کلاش نو، که همه هنوز توی گریس بودند را آورده بود. جالب بود که کسی نحوه کار و باز و بسته کردن این سلاح را بلد نبود. چرا که سلاح رایج آن روز ژ3 یا ام1 و برنو بود. زمان عملیات بیتالمقدس به سرعت داشت نزدیک میشد و باید قبل از آمدن گرما زودتر آماده عملیات میشدیم. فکر کنم 24 فروردین بود که این سلاحها را آوردند. چون من سربازی خدمت کرده و با وقوع انقلاب فرار کرده بودم و با سلاحهای دیگر آشنایی داشتم، شروع کردم به کار کردن با کلاش و یکیشان را باز و بسته و مسلح کردم. آن شب را ماندیم و شب بعدش گفتند آماده عملیات بشوید! بحث عملیات که شد بچهها دیگر سر از پا نمیشناختند و با اینکه میدانستند احتمال کشته شدن زیاد است، اما باز شوق حرکت داشتند. آن موقع هنوز تیپ 21 امام رضا(ع) به لشگر تبدیل نشده بود و تنها گروهی که از استان خراسان در آن عملیات شرکت داشت، همین تیپ بود که فرماندهاش شهید «ولیالله چراغچی» بود. البته در دو عملیات قبلى، یعنی فتحالمبین و طریقالقدس، شهید «خادمالشریعه» مسئول تیپ بودند که با شهادت ایشان، شهید چراغچی فرمانده شدند. از هر شهری هم تقریبا یک گردان تشکیل شده بود. ما گردان قدس بودیم. گردانی از بیرجند هم بود که نیروی شجاع و مخلص، شهید آهنی فرماندهاش بود.
آغاز بیتالمقدس
لحظه عملیات رسید. ما تجربه جنگی جدی نداشتیم و با همان سلاح محدود، یعنی کلاش و تعداد کمی هم آرپیجی و تیربار ژ3 که سلاح کارایی در جنگ نیست، وارد عملیات شدیم. از جاده اهواز خرمشهر به سمت دشمن رفتیم و وارد یک زمین صاف که بدون هیچ گونه پناهگاه و سنگر و کانال بود، شدیم. حالا به سمت خاکریزی با پنج متر ارتفاع میرفتیم که قبل از آن، حدود پنجاه متر انواع سیم خاردار و مین بود. شاید پنج متر فقط سیم خاردار فرشی بود که رد شدن از آن ممکن نبود. شاید باورش سخت باشد که بچهها روی سیمها میخوابیدند تا بقیه عبور کنند. ناگفته نماند که ما آنموقع یکی از آموزشهایی که برای اینگونه مواقع میدیدیم، همین بود که چگونه به شکم روی سیمخاردار بخوابیم و سلاحمان را حائل کنیم تا دیگران بتوانند رد بشوند و ما هم آسیبی نبینیم. عمدتا بچههای تخریب این کار را میکردند و اگر تیر و ترکشی به آنکه خوابیده بود نمیخورد، بلند میشد و به عملیات ادامه میداد.
همچنین مسیری که ما در آن حرکت میکردیم کلا باتلاق بود و ظاهرا ایجاد این باتلاقها به دستور بنیصدر صورت گرفته بود. متاسفانه برخی از نیروهای ما از مسیر خارج میشدند و داخل باتلاق گیر میکردند و چون عمق باتلاقها زیاد بود به شهادت میرسیدند. دشمن هم که از حرکت ما مطلع شده بود، آتش بسیار سنگینی روی سر ما میریخت؛ تا حدی که وقتی تازه به خاکریز دشمن رسیدیم، بسیاری از نیروهایمان زخمی و شهید شده بودند.
نفوذیها و شهادت بیسیمچى
یکی از بحثهایی هم که آن زمان مطرح بود، نفوذ منافقین در قالب نیروهای بسیجی و بر هم زدن عملیاتها بود که ما را در برخی مواقع مشکوک میکرد. من فرمانده گروهان بودم و شخصی به نام سید آصفی بود که بیسیمچی من بود. ایشان یک بسیجی بسیار شلوغ بود و همیشه بچهها را اذیت میکرد. قبل از حرکت، در پشت خاکریز که بچهها به هم وصیت میکردند و با هم خداحافظی میکردند و اشک و ناله بر پا بود، ایشان به من گفت اجازه بدهید چند لحظهای برای بچهها صحبت کنم. من هم خندهام گرفت و گفتم: سید جان! شما اینقدر بچه شلوغی هستی که کسی به حرفت گوش نمیدهد، اما دیدم ظاهرا این سید عوض شده و حرکاتی غیرعادی دارد. راضی شدم و گروهی از بچهها که نزدیکتر بودند را جمع کردم. بچهها که شنیدند، همه خندیدند. ایشان شروع کرد به صحبت کردن و بچهها را نصیحت کرد و بین صحبتهایش تکههایی هم از طرف بچهها میشنید. حدودا بیست دقیقه حرف زد. بعد هم دستور حرکت آمد و جلو رفتیم. به جایی رسیدیم که آتش به قدری سنگین شد که حرکت ممکن نبود. دشمن هم از یک نوع گلوله آتشزا استفاده میکرد که وقتی به زمین میخورد، آتش میگرفت. بعضا لباس بچهها هم آتش گرفته بود. یکی از رزمندهها آتش گرفته بود. یکی به او گفت: خودت را بیانداز توی باتلاق. ایشان سریع دراز کشید تا خاموش بشود. آنجا صحنههای بسیار دلخراش و سختی را دیدیم. در آن وضعیت من سید بیسیمچی را گم کردم. وقتی بیسیمچی نباشد، فرمانده خلع سلاح میشود. خدا مرا ببخشد، اونجا بود که یک لحظه فکر کردم این آدم مشکوک است. به دنبالش گشتم و صدای ایشان را شنیدم که به دنبال من میگشت. من هم که ناراحت بودم، بهش تشر زدم که کجایى؟ گفت: ببخشید! آنجا که آتش دشمن زیاد شد، ما دراز کشیدیم و دیگر از شما جا ماندیم. گوشی بیسیم را به دستم گرفتم و فکر میکنم هنوز پنج قدم راه نرفته بودیم که تیری از بیخ گوش من رد شد و صدای تیر را احساس کردم و بلافاصله سیم گوشی کشیده شد. پشت سرم را که نگاه کردم، دیدم سید افتاده و دارد زمزمه میکند. خم شدم روی صورتش و گفتم: سید چی شد؟ نتوانست جواب بدهد. دستم را بردم پشتش که سرش را بالا بیاورم. دستم پر از خون شد. تیر دقیقا وسط پیشانیاش خورده بود و از آن طرف بیرون آمده بود.
مجبور شدیم برگردیم
عملیات بیتالمقدس سراسری بود و در گستره زیادی انجام میشد. به خاطر شرایط مسلطی که دشمن در این منطقه داشت، ما نتوانستیم در شب اول پیشروی کنیم. وقتی به خاکریز رسیدیم، دو سوم نیروهایمان متلاشی شده بودند. البته قرارگاههایی که از سمت کارون حمله کردند به اهداف اولیه خودشان رسیدند، ولی ما مجبور شدیم برگردیم. با ناراحتی تمام برگشتیم و مدام تلفات میدادیم.
تا صبح، زخمیها را به عقب برگرداندیم و نگذاشتیم هیچ کس بماند. من آن شب لباس خاکی داشتم و از بس که مجروح به عقب آورده بودم تا دشمن صبح نیاید به ایشان تیر خلاص بزند، لباسم شده بود لباس پلنگى! و از سر تا پایم مملو از خون بود. به اهواز که برگشتیم لباسم را هر چه شستم از آن خون میآمد و نمیدانستم چه کنم! به یک طلبهای که آنجا بود گفتم حکم نمازم با این لباس چیست؟ ایشان گفت: چون اثر خون از لباست رفته کمی دیگر بشویید و بپوشید، مانعی ندارد.
شکسته شدن خط
یکروز ماندیم و شب بعد مرحله دوم عملیات بود. همان نیروها را در یک گردان جا دادند و فرمانده ما آقای «محمود باقرزاده» شد (که الان در مشهد است و از دو چشم نابینا شدهاند). باورکردنی نیست که این بار حال و هوای بچهها حتی از شب قبل هم بهتر بود. فرماندهی به ما گفت: به بچهها بگویید امشب شهادتمان قطعی است و فقط عاشقان شهادت را میخواهیم. بچهها را آماده کردم و برایشان مسئله راگفتم. صحنههای عاشورا برای ما تداعی شد. به آنها گفتیم شما سختی شب گذشته را دیدهاید. امشب از آن سختتر است و احتمال شهادتتان بسیار است. تاریکی کامل بود و من چهره کسی را نمیدیدم و فقط سایه سه نفر را دیدم که از جمع پا شدند و کنار رفتند، ولی بقیه بچهها محکم ایستادند و آماده شهادت شدند. جلو رفتیم، ولی بازهم موفق نشدیم و برگشتیم؛ اما نیروهای عمل کننده از دیگر نقاط پیشروی کرده بودند و از جناح چپ به دشمن فشار میآوردند. اینطور شد که ما شب سوم، همزمان عمل کردیم و توانستیم خط را با سختی بسیار بگیریم و چون با زمین کاملا آشنا شده بودیم، راحتتر عمل کردیم. فشار نیروها از سمت چپ جاده اهواز خرمشهر و همچنین عدم احتمال دشمن بر حمله مجدد ما پس از دو شب شکست، از دیگر عواملی بود که باعث شد خط شکسته شود.
بدنهای مثله شده دوستان!
صبح بود که روی خاکریز رفتیم و با تعداد زیادی تجهیزات و ادوات جنگی مواجه شدیم و پاکسازی را شروع کردیم. با اینکه خط را شکسته بودیم، اما بچهها بسیار ناراحت بودند. چونکه اکثر دوستانشان یا شهید شده بود و یا مفقود و زخمی که این، روحیهشان را شکسته بود. داشتیم روی خاکریز عریض عراقیها پاکسازی میکردیم که ناگهان دیدیم یک دست از زمین بیرون آمده است. دست را کشیدیم، بیرون آمد. از مچ قطع شده بود! دیدیم تله خاکی همانجاست. خاکها را کنار زدیم که با بدنهای مثله شده و قطعه قطعه چهار تن از بچههای اطلاعات و تخریبمان که بعضا به دست عراقیها اسیر شده بودند، مواجه شدیم. همگی را مچاله کرده بودند و آن گوشه ریخته بودند. در آن دو سه روز آنقدر شهید و زخمی دیدیم که برای ما عادی شد و در عین سختی مسئله، کار را ادامه میدادیم. حساس شدیم و باز هم گشتیم و در جایی دیگر سه بدن مثله شده دیگر را هم پیدا کردیم. عراقیها اطراف آن جسدها مین گذاشته بودند و پای یکی از بچهها از زیر زانو کاملا قطع شد و به کناری افتاد! کمی دیگر هم گشتیم، ولی باید عملیات را ادامه میدادیم.
حرکت به سمت سه راه حسینیه
دشمن از آنجا تا خود خرمشهر آنقدر خاکریز زده بود که جای صاف پیدا نمیشد. چون احتمال عقب نشینی میدادند. با این حال و هوا و خستگى، به سمت خرمشهر حرکت کردیم. در روز روشن دشمن را تعقیب میکردیم و چون خاکریزها منظم نبود، جلوتر که میرفتیم، میدیدیم پشت سر ما عراقی است. البته اینها کوچکترین مقاومتی نمیکردند و با هدف نجات دادن خودشان بدون سلاح فرار میکردند. نفهمیدیم که از دب حردان تا سه راه حسینیه که شاید هشتاد کیلومتر باشد را چگونه طی کردیم. اکثر این مسیر را هم با پای پیاده رفتیم تا به سه راه رسیدیم که دشمن تمام قوایش را آنجا متمرکز کرده بود.
دست خدا
قبل از آن مرحله، هدف دشمن حمله به اهواز بود، ولی اینجا دیگر با هدف حفظ خرمشهر مقاومت میکرد و جانانه هم مقاومت میکرد و تمام قوایش را برای جلوگیری از فتح خرمشهر پای کار آورده بود. به همین خاطر بود که این عملیات یکی از مهمترین عملیاتهای ماست و تبعات گسترده سیاسى، اجتماعی و اقتصادی داخلی و جهانی داشت و توانستیم به جهان، قدرت خودمان را نشان بدهیم و به مردم مان هم ثابت کردیم که موفق خواهیم بود. خودمان نیز توان بچههایمان را باور کردیم. آنجا ما واقعا دست خدا را دیدیم. امام هم در همان عملیات بود که به رزمندهها گفتند: «من دست و بازوی شما رزمندهها را میبوسم و بر این بوسه افتخار میکنم.» چون دست خدا بالای آن دستها بود. این جمله بسیار مهمی بود و ما آن را حس کرده بودیم. اگر عشق به شهادت نبود، بعید بود بتوانیم چنان دستاوردی را داشته باشیم. موانعی توی آن عملیات جلوی رویمان بود که وقتی راه را برمیگشتیم و آنها را میدیدیم با خودمان میگفتیم چطوری و چه وقت از این موانع عبور کردهایم؟! اینجا بود که دست خدا را در یاری خودمان میدیدیم.
سه عملیات بزرگ
از آن عملیات به بعد بود که دیگر زیاد به سلاح دیگران نیازی نداشتیم. چون تجهیزات نظامی و سلاحهای بسیاری را به غنیمت گرفته بودیم. اینها سه مرحله از مرحله اول عملیات سراسری بیتالمقدس بود. چرا که این عملیات در چهار مرحله انجام شد که در مرحله دوم، از سه راه حسینیه عبور کردیم و بعد خرمشهر را محاصره کردیم و در مرحله چهارم بود که به فتح خرمشهر دست پیدا کردیم.
پیشتر عملیات طریق القدس انجام شد و به عنوان کلید دو عملیات بزرگ فتحالمبین و بیتالمقدس، نقشآفرینی کرد که در منطقه بین فکه تا جاده اهواز خرمشهر صورت گرفت و به آزادسازی بستان انجامید. بلافاصله هم عملیات فتحالمبین در منطقه فکه صورت گرفت. وقتی عملیات از سمت شوش آغاز شد، دشمن غافلگیر شد. با هماهنگی ارتش، موفقیت خوبی به دست آمد و بعد هم به سرعت برای عملیات بیتالمقدس آماده شدیم. چرا که نمیخواستیم به دشمن مجال بازسازی و آماده شدن برای مقابله بدهیم.
غسل شهادت
در ادامه مرحله اول، قرار بود گروهان ما در نقطهای که هنوز تعدادی از نیروهای دشمن در آن باقی مانده بودند، اقدام کند. حرکت کردیم تا شبانه از رود کرخه که عمق زیادی هم داشت، عبورکنیم. شرایط حساسی بود. چون ممکن بود همان چند تکه چوبی که به عنوان پل روی رود بود را عراق منهدم کند و راه برگشتی برایمان نماند. فرماندهی اعلام کرد داوطلبان شهادت، غسل شهادت کنند. تعدادی حمام صحرایی آنجا بود. وقتی این خبر اعلام شد، صحنهای بسیار تماشایی به نمایش درآمد. چهار تا دوش حمام بود که جلوی هر کدام بیشتر از ده دوازده نفر صف کشیدند تا غسل کنند. یعنی تا این حد آماده شهادت بودند و به هیچ چیز دلبستگی نداشتند. به جرئت میتوانم بگویم که اکثر حاضرین در جبههها این روحیه را داشتند و با آگاهی کامل و با عشق به شهادت حاضر میشدند. حتی وقتی اعلام شد ممکن است توی آب بیفتید و جنازهتان هم پیدا نشود در روحیه بچهها اثری نگذاشت. انگار نه انگار که دارد سخن از مرگ و مفقودالاثر شدن شان میشود. گفتند علائم بدنتان را به دوستانتان نشان بدهید تا اگر قابل شناسایی نبودید از آنها شناخته بشوید. بچهها چنان مرگ را به بازی گرفته بودند که با شادی و خوشحالى، انگشتر و کفشهای کتانی هم را نشان میکردند، گویی دارند به مهمانی میروند. همین مسئله باعث شد بعدا هم که به کانکسهای سردخانهای که در چند نقطه اهواز بود و به عنوان معراج شهدا استفاده میشد آمدیم، توانستیم با همین نشانهها برخی شهدای ناشناس را شناسایی کنیم.
عبور از کرخه!
یک گروه داوطلب، حدود دو دسته تشکیل شد و از روی چوبها به آن سوی کرخه رفتیم. شهید ارکانیفر هم یکی از مسئولین گروه بود. از حاشیه رودخانه جلو رفتیم. مسیری بود که شب قبلش در آنجا عملیات شده بود و تعداد زیادی از جنازه بچههای خودمان و عراقیها ریخته بود. جلوتر رفتیم. هنوز خیلی به دشمن نزدیک نشده بودیم که متاسفانه متوجه حرکت ما شدند و آتششان بسیار سنگین شد. به ناچار در کانال درازکش شدیم و حرکت کردیم. من و شهید ارکانی فر جلوتر حرکت میکردیم و بقیه پشت سر ما بودند. نزدیکی دشمن رسیدیم و خواستیم به خط بزنیم. من به شهید ارکانیفر گفتم: شما بمان تا من بروم داخل کانال ببینم همه نیروها آمدهاند یا نه. رفتم و با تعجب دیدم حدود نیمی از نیروها نیامدهاند. کمی عقبتر رفتم و دیدم کسی نیست. به شهید ارکانیفر گفتم: احتمالا آنجایی که درازکش کردیم، ماندهاند. میروم میآورمشان تا حمله کنیم. صبح داشت نزدیک میشد و زودتر باید عمل میکردیم. رفتم و در حالی که روی خاکریز آتش سنگینی هم بود، چهار نفر را دیدم. گفتم: کجا میروید با این عجله؟ شما کی هستید؟ آنها هیچ نگفتند و فقط خندیدند. من هم چون ذهنم متمرکز به نیروها بود از آنها رد شدم و رفتم. فکر میکردم بچهها نزدیکاند اما خیلی رفتم تا به بچهها رسیدم. به مسئولشان گفتم: چرا اینجایید؟ گفت: ما دراز کشیدیم و بعد از انفجارها دیدیم شما نیستید و ترسیدیم بیاییم و راه را اشتباه برویم و ترجیح دادیم بمانیم. بچهها را برداشتم و راه افتادیم. حالا هر چه میرویم، نمیرسیم. چون من با عجله زیاد برگشته بودم و نفهمیدم که چقدر راه آمدهام.
یک تیر مشکوک!
به بقیه نیروها رسیدیم. شاید ده پانزده متری مانده بود تا خاکریز و داشتیم برنامه ریزی میکردیم تا سریعتر حمله کنیم که یکدفعه یکی از بچهها تیراندازی کرد. علتش چه بود، نمیدانم. تیراندازی مشکوکی بود و همان بود که باعث شد دشمن متوجه جای ما بشود و آتش را روی ما بگشاید. از پشت خاکریزشان که هیچ خبری در آن نبود، چنان سر و صدایی بلند شد و اینقدر بر روی ما آتش ریختند که نتوانستیم یک قدم هم جلوتر برویم. مجبور شدیم راه آمده را برگردیم. به پل که رسیدیم، دیدم پل را زدهاند. قبلا در پیشبینیمان نیروهای قدبلندی را همراه آورده بودیم که میتوانستند در محلهای کمعمقتر به سختی بایستند. همین کار را کردند و بقیه از روی دستشان به آنطرف رفتند. متاسفانه همانجا هم تعدادی توی آب افتادند و برخی به شهادت رسیدند. معمولا صبح بعد از هر عملیات بود که بچهها حضور و غیاب میکردند و مشخص میشد آنهایی که نیستند به احتمال زیاد به شهادت رسیدهاند. بسیاری از پیکرها هم که دشمن آنها را داخل باتلاق انداخته بود، هرگز پیدا نشدند و به عنوان مفقود الاثر باقی ماندند.
ترکش به جای صبحانه
وارد مرحله دوم عملیات شدیم. حوالی دوازده اردیبهشت بود که در سمت پاسگاه زید عملیات کردیم که در جایی متوقف شدیم، ولی به خاطر اینکه دشمن داشت فورا استحکامات ایجاد میکرد، بلافاصله عملیات را ادامه دادیم. دشمن هم عمده توانش را با هدف حفظ خرمشهر در حاشیه جاده اهواز خرمشهر متمرکز کرده بود. ما هم به سمت راست خرمشهر رفتیم. شب را پیشروی کرده بودیم و حدود نه صبح نشسته بودیم به صبحانه خوردن که ناگهان هواپیماهای دشمن برای بمباران آمدند. خوشبختانه بمباران با فاصله صورت گرفت و تلفات زیادی ندادیم. من همانجا ترکشی به سرم خورد که احساس کردم سطحی است. چون آمار نیرو کم بود و خیلی شهید داده بودیم، کم شدن هر نفر روحیه بچهها را کاهش میداد. تصمیم گرفتم توجه نکنم و بمانم، اما خون از سرم سرازیر شد و صورتم را هم پوشاند. آمبولانسی آمد و به اصرار بچهها من را به پست امداد رساند. من آن موقع معاون فرمانده گردان قدس بودم. نیروها خیلی ناراحت شدند. بعد از پانسمان سرم، گفتند آماده شو تا به اهواز بروى. میگفتند سر حساس است و هوا گرم است و عفونت میکنى، اما من نتوانستم بچهها را رها کنم. دوباره به جلو رفتم. بچهها خیلی خوشحال شدند.
فرمانده توی خط شناخته میشود
شهید چراغچی آمده بود خط و داشت در یکی از سنگرهای عراقی که توی زمین بود، عملیات را تشریح میکرد. انسان بسیار صبوری بود و آرام حرف میزد. بعضی دوستان هم از شهرها آمده بودند برای بازدید از نیروها و منطقه! ایشان تعداد تلفات خودی و دشمن و محلهایی که تصرف کرده بودیم را توضیح میدادند که یکی از این دوستان پرسید: بهتر نیست فرمانده گروهان و گردانها را ما آنجا تعیین کنیم و بعد به اینجا بیایند؟ ایشان گفتند: نه! اتفاقا اینجا و در میان خاک و خون و آتش است که افراد شناخته میشوند و باید فرمانده دسته و گروهان و گردانها را انتخاب کرد. واقعیت هم این بود که نیرو در آنجا خودش را نشان میداد.
جنگ نفر با تانک
مرحله دوم عملیات رو به پایان بود. نزدیک خرمشهر شده بودیم؛ تا حدی که شهر با چشم دیده میشد. در غرب شلمچه، خاکریزی بود که چند روزی برای تجدید قوا آنجا مستقر شدیم. در ضمن میخواستیم مواظب حمله دشمن از این ناحیه نیز باشیم. یکروز ساعت دو ظهر بود که یکی از بچهها آمد و گفت: تانکهای دشمن دارند میآیند. من هم چون در آن مسیر احتمال آمدن تانک نمیدادم، خیلی با خونسردی گفتم: اینجا که تانک نمیتواند بیاید. و رفتم به سمت دشت جلویمان تا ببینم ماجرا چیست. دیدم صحرا از تانک سیاه میزند و مانند سیلی به سمت ما سرازیرند. جلوی مسیرشان خاکریز بود. با شهید چراغچی تماس گرفتم که «چه کنیم؟» چون نه نیروی ما زیاد بود، نه گلوله کافی داشتیم و نه آتش پشتیبانی بود که آنها را بزند. وضعیت خطرناکی پیش آمده بود. گفتند: فعلا صبر کنید تا جلو بیایند. تانکها هم داشتند به سرعت به سمت ما میآمدند. نیروها را پشت خاکریز مستقر کردیم. صدای نزدیک شدن لحظه به لحظه تانکها میآمد. تا جایی جلو آمدند که سرم را بالا آوردم و دیدم نصف لوله تانک از بالای سرم رد شد. فاصله خیلی نزدیک بود و آرپیجی هم کار نمیکرد. تعداد محدودی نارنجک دستی که داشتیم را بین بچهها توزیع کرده بودیم و به جان تانکها افتادیم. «یا علی»گویان به تانکها حمله کردیم و بعد از مدت کوتاهی از 25 تانکی که آنجا بود هفت تانک منفجر شدند. بقیه عقبنشینی کردند و چهار- پنج تا تانک را هم خدمهاش گذاشتند و فرار کردند.
جنگ نارنجک
گام بعدى، محاصره خرمشهر، خصوصا بیشتر از منطقه گمرک و دریا بود. جاده تدارکی دشمن که ورودی خرمشهر از سمت گمرک بود، کمکم زیر آتش ما قرار گرفته بود. این مرحله که سومین مرحله عملیات بود، سختترین حالات برای ما پیش آمد. پیش میآمد شبهایی که فقط پنج متر پیشروی میکردیم. چرا که خاکریزهای ما بسیار نزدیک شده بود و دیگر رزم نزدیک و جنگ نارنجک بود؛ حتی عراق هم امکان بمباران نداشت. تجربه ما این بود که در رزم نزدیک همواره پیروزی با ما بود. عراقیها هم انصافا مقاومت جانانهای میکردند. چون صدام در مرحله سوم اعلام کرد که ما خرمشهر را از دست نخواهیم داد و اگر لازم باشد پنجاه درصد نیروهایمان را به خرمشهر میآوریم تا آنجا را حفظ کنیم. به تمسخر هم گفته بود «اگر ایرانیها خرمشهر را بگیرند من کلید بصره را به آنها خواهم داد». چون اصلا احتمال نمیداد ما بتوانیم این کار را انجام دهیم. محاصره ما لحظه به لحظه تنگتر میشد. عملیات از حدود نوزده اردیبهشت آغاز شده بود و تقریبا تا آخر اردیبهشت درگیری به صورت جنگ تن به تن و با نارنجک بود. همزمان باید حواسمان به غرب شلمچه، یعنی سمت پاسگاه زید میبود که دشمن از آن سمت ما را دور نزند.
شناسایی دشمن
گروهی از بچهها انتخاب شدند که این مسیر سمت راست را بروند تا برسند به دشمن و ببینند دشمن چه حالتی دارد. یکی از بچههای شجاع و نترس مشهدی که سید بود، مدام با من همراه بود و میگفت: هر جا شما بروید، من هم هستم. آدم تنومندی بود و سر نترسی داشت. مسیر را در روز به ما نشان دادند و شبانه تحت عنوان گشتی رزمی حرکت کردیم. فرق این نوع گشت با گشت شناسایی این است که اگر با دشمن مواجه بشوی حق درگیری هم دارى. ساعتها راه رفتیم و گاهی فکر میکردیم نتوانیم راه برگشت را پیدا کنیم. کمکم صدای نیروهای عراقی به گوش مان رسید. یکی از بچههای بسیجی کم سن و سال پایش بر اثر انفجار خمپاره قطع شد. دشمن را شناسایی کردیم و فهمیدیم که تعداد نیرو و امکانات زیادی در آن منطقه ندارند. سید این بچه را برداشت و روی کولش گذاشت و با یک دستش هم پای قطع شده را برداشت و برگشتیم. وقتی رسیدیم به خاکریز خودمان، دیدم سید یک چیزی را پرت کرد. گفتم: چی بود؟ گفت: نمیدانم چرا این پای قطع شده را تا اینجا آوردم!؟ خندیدم و گفتم: شاید حکمتی داشته.
شانزده هزار اسیر
کمکم به خرمشهر نزدیک میشدیم. مقاومت عراقیها بسیار زیاد بود. محاصره کامل بود. اعلام شد که عراقیها راهی برای فرار ندارند. جاده پشتیبانیشان بسته شده بود و خود عراقیها هم از بعدازظهر دوم خرداد، مقاومت جدی نداشتند و ما هر چه نارنجک پرت میکردیم و جلو میرفتیم، جواب خاصی نمیدادند. خورشید سوم خرداد داشت طلوع میکرد که من با دلی شکسته داشتم دژبانی خرمشهر را نگاه میکردم و با خودم میگفتم «خدایا ما این همه شهید دادهایم. آیا میشود که بالاخره این شهر را آزاد کنیم؟» که دیدم چیزی دارد تکان میخورد. یک نیرو از دروازه خرمشهر به سمت اهواز بیرون آمد و به سمت نیروهای ایرانی آن نزدیکی رفت و کمیمانده بود به آنها برسد. پیراهنش را درآورد و تکان داد. من کنجکاو شدم ببینم چه خبر است. جلوتر رفتم. بچههای عرب زبان با او حرف زدند و گفتند: «میگوید هر چه نیرو توی این منطقه بوده توی خرمشهر جمع شده و دیگر قصد مقاومت ندارد و میخواهند تسلیم بشوند، ولی میترسند که نکند کشته بشوند. شما بیایید اعلام کنید کاری به آنها ندارید.» بچهها بلافاصله بلندگویی را روی نیسانی نصب کردند و یک طلبه اهوازی عرب زبان اعلام کرد که اگر تسلیم بشوید در امانید و جلو رفت. عراقیها مطمئن شدند که در اماناند. ناگهان یک صحنه تماشایی و عجیب به نمایش درآمد؛ از بالای پشت بامها، از میان کوچهها و درون خانهها و از همه جا آدم بیرون میآمد. بیشتر از شانزده هزار نفر آدم توی آن شهر بود و جمع شدن آنها در یک محل جالب توجه بود.
سربازهای غیر عراقى
اسرا گروه گروه بیرون میآمدند و هر کدام شعاری میدادند. یک گروه میگفتند: الموت للصدام. گروهی که شاید شیعه بودند، «حسین حسین» میکردند و سینه زنان بیرون میآمدند. همه هم بدون استثنا پیراهنهای نظامیشان را انداخته بودند و با زیرپوش بودند. به حدی نیروی عراقی متجمع شد که کنترلشان از دست ما خارج شد. دیدیم سمت راست، یک میدان صاف بزرگی هست که نبشیهایی در سراسر آن نصب کرده بودند. همه اسرا را به آن منطقه هدایت کردیم. ساعت یازده ظهر بود که این اتفاق افتاد. ما بدون اسلحه و با دست خالی میان آنها بودیم و فقط اشاره میکردیم که به سمت آن میدان بروند. برخی بچههای عرب زبان از آنها پرسیدند: این نبشیها برای چیست. آنها میگفتند: ما فکر میکردیم بسیجیهایی در ایران هستند که آموزش چتربازی دیدهاند و میتوانند به خرمشهر بیایند. اینها را نصب کردیم تا مانع فرود آمدنشان شویم. تا نزدیکیهای غروب آنها را مستقر کردیم و تخلیه آنها آغاز شد. با برخیشان که حرف میزدیم، میگفتند: در آخرین لحظات سقوط خرمشهر، هلیکوپتر میآمد و فقط نیروهای غیرعراقی مثل مصریها و دیگران را میبرد تا نمانند و به عنوان سند، اسیر نشوند. یکی از آنها میگفت: من با چشمان خودم دیدم که افسر عراقی را از داخل هلیکوپتر به داخل آب پرت کردند که غرق شد، ولی سربازهای غیرعراقی را با خودشان بردند.
نماز جماعت در مسجد خرمشهر
روز چهارم، قرار شد برای پاکسازی به داخل شهر برویم. متاسفانه برخی جاها تله و مینگذاری شده بود و برخی از نیروها به شهادت رسیدند. خانهها تخریب و مغازهها غارت شده بودند و شهر ویرانه شده بود. به سمت مسجد جامع خرمشهر رفتیم که برخلاف بقیه جاها، سالم مانده بود. موقع نماز شده بود. آیتالله ابوالحسن شیرازى، امام جمعه مشهد هم به مناسبت آزادسازی خرمشهر به آنجا آمده بودند. شاید اولین نماز را به امامت ایشان در آن مسجد خواندیم که اتفاقا حال مساعدی هم نداشتند و نتوانستند بین دو نماز حرف بزنند. ادامه پاکسازی را تا شب انجام دادیم و از روز پنجم بود که هواپیماهای عراقى، بدون وقفه خرمشهر را بمباران کردند و شهر کاملا تخریب شد و مخصوصا مسجد را هم میزدند که اعلام شد نیرویی داخل مسجد و شهر نماند.
وارد یک زمین صاف که بدون هیچ گونه پناهگاه و سنگر و کانال بود، شدیم. حالا به سمت خاکریزی با پنج متر ارتفاع میرفتیم که قبل از آن، حدود پنجاه متر انواع سیم خاردار و مین بود. شاید پنج متر فقط سیم خاردار فرشی بود که رد شدن از آن ممکن نبود. شاید باورش سخت باشد که بچهها روی سیمها میخوابیدند تا بقیه عبور کنند.
دشمن هم از یک نوع گلوله آتشزا استفاده میکرد که وقتی به زمین میخورد، آتش میگرفت. بعضا لباس بچهها هم آتش گرفته بود. یکی از رزمندهها آتش گرفته بود. یکی به او گفت: خودت را بیانداز توی باتلاق. ایشان سریع دراز کشید تا خاموش بشود. آنجا صحنههای بسیار دلخراش و سختی را دیدیم. در آن وضعیت من سید بیسیمچی را گم کردم.
فرماندهی به ما گفت: به بچهها بگویید امشب شهادتمان قطعی است و فقط عاشقان شهادت را میخواهیم. بچهها را آماده کردم و برایشان مسئله راگفتم. صحنههای عاشورا برای ما تداعی شد. به آنها گفتیم شما سختی شب گذشته را دیدهاید. امشب از آن سختتر است و احتمال شهادتتان بسیار است. تاریکی کامل بود و من چهره کسی را نمیدیدم و فقط سایه سه نفر را دیدم که از جمع پا شدند و کنار رفتند، ولی بقیه بچهها محکم ایستادند و آماده شهادت شدند.
داشتیم روی خاکریز عریض عراقیها پاکسازی میکردیم که ناگهان دیدیم یک دست از زمین بیرون آمده است. دست را کشیدیم، بیرون آمد. از مچ قطع شده بود! دیدیم تله خاکی همانجاست. خاکها را کنار زدیم که با بدنهای مثله شده و قطعه قطعه چهار تن از بچههای اطلاعات و تخریبمان که بعضا به دست عراقیها اسیر شده بودند، مواجه شدیم. همگی را مچاله کرده بودند و آن گوشه ریخته بودند.
حتی وقتی اعلام شد ممکن است توی آب بیفتید و جنازهتان هم پیدا نشود در روحیه بچهها اثری نگذاشت. انگار نه انگار که دارد سخن از مرگ و مفقودالاثر شدن شان میشود. گفتند علائم بدنتان را به دوستانتان نشان بدهید تا اگر قابل شناسایی نبودید از آنها شناخته بشوید. بچهها چنان مرگ را به بازی گرفته بودند که با شادی و خوشحالى، انگشتر و کفشهای کتانی هم را نشان میکردند، گویی دارند به مهمانی میروند. همین مسئله باعث شد بعدا هم که به کانکسهای سردخانهای که در چند نقطه اهواز بود و به عنوان معراج شهدا استفاده میشد آمدیم، توانستیم با همین نشانهها برخی شهدای ناشناس را شناسایی کنیم.
یکی از بچههای بسیجی کم سن و سال پایش بر اثر انفجار خمپاره قطع شد. دشمن را شناسایی کردیم و فهمیدیم که تعداد نیرو و امکانات زیادی در آن منطقه ندارند. سید این بچه را برداشت و روی کولش گذاشت و با یک دستش هم پای قطع شده را برداشت و برگشتیم. وقتی رسیدیم به خاکریز خودمان، دیدم سید یک چیزی را پرت کرد. گفتم: چی بود؟ گفت: نمیدانم چرا این پای قطع شده را تا اینجا آوردم!؟ خندیدم و گفتم: شاید حکمتی داشته.
میگفتند: در آخرین لحظات سقوط خرمشهر، هلیکوپتر میآمد و فقط نیروهای غیرعراقی مثل مصریها و دیگران را میبرد تا نمانند و به عنوان سند، اسیر نشوند. یکی از آنها میگفت: من با چشمان خودم دیدم که افسر عراقی را از داخل هلیکوپتر به داخل آب پرت کردند که غرق شد، ولی سربازهای غیرعراقی را با خودشان بردند.
پدیدآورنده: محمد صدرا
خاطرات علی ماجد، جنگ زده ای از اهالی خرمشهر
داستان جنگ زد گی، وسعتی به پهنای همة ایران دارد. از شرق یعنی مشهد، شمال یعنی تهران، جنوب یعنی بندرعباس، غرب یعنی ایلام و مرکز یعنی اصفهان و... می توانی ردپایی از بچه های خون گرم خرمشهر و آبادان و ده ها شهر و روستای دیگر آن دیار را بیابی! و این یعنی کوچ اجباری جنگ زدگان. با یکی از اهالی مقاوم خرمشهر را در مشهد هم سخن شدیم. آنچه می خوانید گوشه ای از خاطرات آقای علی ماجد است که در پس سال ها گذر زمان در اعماق ذهن ایشان ته نشین و با ته لهجه عربی بیان شده است.
چند روز مانده به انقلاب
از قبل انقلاب، کار من ثبت کالاهای کشتی های خارجی بود که از کشورهای مختلفی مثل کره، ژاپن، آلمان و... وارد بندر خرمشهر می شدند. البته قبل از انقلاب، کارِ سخت همراه با دستمزد پایین بود. شرکت طرف قراردادمان ما را استثمار کرده بود و کسی جرئت اعتراض هم نداشت!
در روزهای آخر مانده به انقلاب، راهپیمایی ها خیلی گسترده بود و اکثر مردم خرمشهر می آمدند. یک روز وسط راهپیمایی، ژاندارم ها تیراندازی کردند. مردم خیلی ترسیدند و اوضاع شلوغ شد. اما عده ای آمدند و گفتند: جدی نگیرید! شاه امروز رفته و دیگر کاری از این ها ساخته نیست. یک هو راهپیمایی و آن شلوغی ها، به جشن و پایکوبی و توزیع شیرینی تبدیل شد! از آن به بعد بود که کمتر مزاحم ما می شدند و هم توی اسکله و هم توی رفت وآمد شهری راحت تر بودیم. پاتوق ما مسجد شیخ، در خیابان چهل متری و نزدیک منزل مان بود. روز پیروزی انقلاب، رفتیم و پاسبان ها و ساواکی هایی را که می شناختیم گرفتیم و به آنجا بردیم.
شرکتی که نیمه کاره ماند!
انقلاب که شد، رؤسای همة شرکت ها را هم گرفتیم و حقمان را از آن ها خواستیم و آن ها هم وقتی دیدند قدرتی ندارند مجبور شدند حقوق ضایع شدة کارمندان و کارگران را بدهند. بعد از این بود که خودمان یک شرکت تعاونی کاملاً منظم و عادلانه باز کردیم. قبل از انقلاب شاید یک چهارم پول دریافتی به ما می رسید، اما بعد از انقلاب، همة دستمزد به افراد پرداخت می شد. یک فروشگاه تعاونی که با قیمت مناسب کالاها را به کارکنان می داد راه اندازی کردیم. برای مسکن کارکنان هم قطعاتی از زمین های اطراف را خریدیم که بعداً واگذار کنیم، که متأسفانه شاید یک سالی نگذشته بود که جنگ شروع شد و همة آن برنامه های نیمه کاره ماند!
منافقین فتنه می کردند
در بین ما برخی بودند که ما پیش تر آن ها را نمی شناختیم و بعداً فهمیدیم جزء سازمان منافقین اند! آن ها بودند که شعار انحلال ارتش در خرمشهر را مطرح کردند و دعوای عرب و عجم را به راه انداختند! ما به استناد حرف امام با آن ها مخالفت می کردیم، ولی هنوز نمی دانستیم آن ها چرا این حرف ها را می زنند. بعد از مدتی یک دوست هندی که ساکن ایران بود، گفت: از کجا بلیط هواپیما بگیرم؟ گفتم: چرا؟ گفت: می خواهم برگردم هند! گفتم: تو که زندگی ات اینجاست! گفت: چند روز دیگر عراق جنگی را آغاز خواهد کرد و تمام فرودگاه ها را خواهند زد! برای من باور این حرف محال بود. چون زندگی ما با مردم عراق درهم تنیده بود. یعنی ما از طریق اروند به قدری ارتباط نزدیک داشتیم که احساس نمی کردیم مربوط به دو کشوریم. یعنی عراقی های حاشیه اروند به جای خرید از بصره، با بلم می آمدند خرمشهر و خرید می کردند و برمی گشتند! البته این روال، بعد از وقوع انقلاب متوقف شد و رفت وآمدها قطع شد، ولی ما فکر می کردیم موقتی است.
شاید مانور دارند!
همسر من اهل بصره بود و ده روز مانده به جنگ، فامیل های او برای دیدن پسرم احمد که تازه متولد شده بود به خرمشهر آمده بودند. رفتم بیرون، دیدم مدام ماشین های ارتش می روند و می آیند! گفتم: چه اتفاقی افتاده؟ خُب آشنا بودند و همه را می شناختیم. گفتند: بیا خودت ببین! سوار ماشین شدم و به سمت مرز رفتیم. دیدم پشت پاسگاه، در حوالی مرز، پر بود از تانک و نفربر و نیرو! گفتم: چه خبره؟ گفتند: نمی دانیم! شاید مانور دارند! چند روزی نگذشته بود که دیدم حرف دوست هندی ام درست درآمد! شاید کشورها به اتباع شان خبر داده بودند و او برای همین رفت. با اینکه زمزمة جنگ مطرح بود، اما باورش برای ما محال بود. با اینکه عراقی ها در خرمشهر رفت وآمد داشتند و ما بسیاری شان را می شناختیم، اما باور نمی کردیم در حال جاسوسی باشند! بعداً که تعدادی شان اسیر شدند اعتراف کردند که ما از قبل پیروزی انقلاب در حال شناسایی کوچه به کوچه خرمشهر بودیم تا در حمله راحت باشیم! حتی توی راهپیمایی ها با شما بودیم!
جنگ ده روزه!
ما صبحانه را خرمشهر و ناهار را در بصره می خوردیم! حتی دوستان ما در عراق، برای ما در نجف و کربلا کار جور می کردند، چون کاملاً هم را می شناختیم. یعنی این قدر به هم نزدیک بودیم و برای همین بود که حتی وقتی جنگ شروع شد گفتیم ده روز بیشتر طول نخواهد کشید! چون عراقی ها نمی توانند با ما بجنگند. تا قبل از شروع جنگ، اوضاع تقریباً عادی بود و مردم زندگی شان را می کردند. تا یک ماه بعد از جنگ هم ما توی خرمشهر بودیم. تانک های چیفتن عراقی، خمسه خمسه می زدند و در آن اوضاع من بودم و شش تا زن که از بصره آمده بودند و زن و بچه خودم! در یک روستای بین خرمشهر و آبادان یک آشنایی داشتیم که من زن و بچه را به آنجا بردم و خودم هم شب ها آنجا بودم و روز به خرمشهر برمی گشتم. یادم هست که اولین گلولة عراق در خرمشهر یک شلیک مستقیم آر پی جی از آن طرف آب به سربازهای گارد ساحلی گمرک بود که در کنار ساحل در حال والیبال بازی کردن بودند و همانجا چند نفرشان شهید شدند و بعد از آن گمرک کاملاً تخلیه شد! بعد هم دو تا کشتی مسافربری نیروی دریایی را زدند!
هشت نفر در مقابل ارتش عراق
توی خرمشهر کارهای مختلفی می کردیم. به زخمی ها کمک می کردیم و آن ها را به بیمارستان شرکت نفت آبادان می بردیم، کارهای مردم را انجام می دادیم و یا ستون پنجم را که منافقین بودند دستگیر می کردیم! همچنین پشت مسجد سیدعلی یک خانه بود که آنجا غذا می پختیم و بین مردم توزیع می کردیم. چند روزی نگذشت که آنجا را هم زدند و فهمیدیم که ستون پنجم کار خودش را کرده است! چند دسته می شدیم و می رفتیم توی کوچه ها تا بتوانیم منافقین را شناسایی کنیم. ده پانزده روز گذشت که عراقی ها آمدند توی دشت شلمچه، نزدیک خرمشهر! کارشان این بود که شب ها جلو می کشیدند و می زدند و صبح عقب می رفتند چون شکار بچه های ما می شدند. درجه داران ارتش مستقر در پادگان دژ، پادگان را رها کرده بودند و فقط یکی دو تانک و یک جیپ پنچر باقی مانده بود و تعدادی سرباز غیرتمند. ارتش عراق را هشت تا سرباز نگاه داشته بودند. وقتی برای استراحت می آمدند تا از کبابی نزدیک خانة ما غذا بخرند، می گفتند: بگویید فقط به ما گلوله برسانند، چیز دیگری نمی خواهیم! ما یک ارتش را متوقف کرده ایم.
گفت وگو با بنی صدر وطن فروش!
باران آمده بود و زمین شلمچه گل شده بود و تانک های عراقی گیر کرده بودند. همان موقع بنی صدر هم آمده بود تا از خرمشهر بازدید کند. مردم دور او جمع شدند. به او تانک ها را نشان دادیم و گفتیم: هواپیما بیاور تا آن ها را بزنند تا شب ها جلو نیایند و شهر را خراب کنند! برگشت با حالت تمسخر به من گفت: مگر هواپیما نقل است که از جیبم دربیاورم؟! گفتیم: شما فرمانده کل هستید، یک دستور بدهید هواپیما فراهم می شود! سربالا گفت باشه، ولی هیچ کاری نکرد! به اهواز زنگ می زدیم که تانک بفرستید، می گفتند: ما چهار تا تانک بیشتر نداریم! متأسفانه ظاهراً خیلی از فرماندهان شان هم رفته بودند و این طور شد که پادگان مستحکم حمید، دو ساعته سقوط کرد!
خروج از خرمشهر
بعد از یک ماه سپاه مستقر شد و همة ما را وادار کرد تا از شهر خارج بشویم! ما گفتیم: ما را مسلح کنید تا بمانیم و دفاع کنیم، اما گفتند: نه! کار شما نیست و باید تا پل را نزدند بروید! جهان آرا و نیروهایش با عراقی ها درگیر شده بودند و مقاومت می کردند. بالاخره مجبور شدیم برویم، ولی چون فکر می کردیم به سرعت برمی گردیم، هیچ چیز همراهمان نبود. با خانواده رفتیم قم توی مسافرخانه و بعد پیش پسرعمویم در تهران رفتیم که مهندس بود. او بعداً آمد خرمشهر و برخی مدارک ما از قبیل شناسنامه و گواهینامه را با خودش آورد. نیمی از خرمشهر دست عراقی ها بود و بچه ها از طریق آب داخل شهر می آمدند، عملیات می کردند و برمی گشتند. تا اینکه عراقی ها فهمیدند و توی آب بنزین می ریختند و آتش می زدند تا بچه ها نتوانند داخل شوند. بچه ها یک طناب نزدیک آب وصل کرده بودند و طوری که فقط سرشان از آب بیرون بود از آن می گرفتند و عبور می کردند.
خانه به دوشی
تهران، ستاد جنگ زده ها به امور معیشتی ما رسیدگی می کرد و چون خودشان سپاهی و جنگ دیده بودند، ما را درک می کردند. اما مردم به ما طعنه می زدند که چرا شهر را رها کردید و این برای ما سخت بود! پاسخ ما هم شنیده نمی شد. شش ماه منزل پسرعمویم ماندیم و بعد به قم رفتیم. توی تهران که بودیم، با بصره تماس گرفتیم تا برای شش زن عراقی که پیش ما مانده بودند و نمی توانستند برگردند، کاری بکنند. یک نفر از آشنایان از بصره به بحرین رفت و برای ما پول فرستاد تا آن ها را روانه کنیم. چون یک ماه اقامت شان شده بود مدت زیادی به دادگاه رفتیم و ماجرا را توضیح دادیم، که پذیرفتند و اجازه خروج دادند و آ ن ها به بحرین رفتند.
کمبود شیر و دکتر مسیحی
زمان جنگ شیر خشک کم بود. شیر مادر احمد هم به خاطر ترس در زمان بمباران ها خشک شده بود و این یک معضل برای ما بود! یک چیزی بود که جایگزین شیر بود و به آن فسفالتین می گفتند. توی قم چندتایی گیر آوردم، ولی کم بود و بچه ضعیف شده بود. به تهران که رفتیم پسرعمه ام احمد را دید و گفت: این بچه این طوری از دست می رود. او را پیش یک دکتر مسیحی که انسان پاکی بود، برد و او هم گفته بود: این طوری یک هفتة دیگر تمام می کند! از او خواسته بود تا بچه را نزد او بگذارد و در آن مدت حسابی به او رسیده بود تا از خطر مرگ نجات یافت. کار و درآمدی نداشتیم و آن دکتر هم از ما هزینه ای نمی گرفت. آدمی بود که مدام برای مداوای زخمی ها به جبهه می رفت و ما را درک می کرد. پسرم بعد از بهبود دوباره مریض شد و اسهال و استفراغ گرفت و هفده روز توی بیمارستان خوابید، ولی خدا او را حفظ کرد.
پی گیری کار در تهران
در این شش ماه که تهران بودیم، مدام پی گیر کارهای شرکت بودیم. اتفاقاً به مجلس هم رفتم و با شهید رجایی هم از پشت نرده ها صحبت کردم. درخواست مان این بود که شرکت ما را به بندرعباس منتقل کنند تا بتوانیم آنجا مشغول به کار شویم و ایشان هم وعدة همکاری داد و گفت اگر شرکت دولتی باشد، حتماً درستش می کنم، اما این شرکت شخصی است! مسئول شرکت ما هم به خاطر اینکه منافقین او را اذیت کرده بودند راضی نشد که مجوزش را انتقال دهد و با همة ما لج کرد! رفتیم دفتر نخست وزیری تحصن کردیم و خلخالی که مدتی هم خرمشهر بود و حساب منافقین را به خوبی رسیده بود آمد بین ما و سخنرانی کرد و گفت: اگر راه داشته باشد حق تان را می گیریم اما این شرکت شخصی است و نمی شود وادارش کرد.
کار در بندرعباس!
وقتی در قم، منزل یکی از آشنایان باانصاف مستقر شدیم، پانزده روز برای کار به بندرعباس می رفتیم و پانزده روز هم قم بودیم. دولت اعلام کرده بود که از جنگ زده ها بیمه نگیرید، ولی بعد از جنگ که مراجعه کردیم، گفتند آن مخصوص دولتی ها بود، نه شخصی ها و چند سال بیمه مان پرید! بندرعباس گرم و پر از پشه بود و سقفی هم توی بندر نبود و مجبور بودیم زیر تریلی های حمل بار برویم تا زیر آفتاب نباشیم و بتوانیم غذا بخوریم یا استراحت کنیم! اما خدا را شکر که همان کار را داشتیم و زندگی مان می چرخید. این وضعیت تا سه سال ادامه داشت و همزمان حمایت از جنگ زده ها برای درمان رایگان و تحویل برخی اقلام خوراکی و... هم وجود داشت. تا اینکه توی خود قم کار پیدا کردم.
بازدید از خرمشهر تخریب شده
خرمشهر که آزاد شد رفتیم و یک سری به خانه و کاشانه مان زدیم. قبل از اینکه بروم یک نفر گفت: برو که توی خانه ات اسباب و وسایل دیدم! تعجب کردم! گفتم: همچنین چیزی ممکن نیست! رفتم و دیدم هیچی نیست! فقط عکس و آلبوم و چند تکه لباس پیدا کردیم. همه چیز را برده بودند! عراقی ها آن مقدار از وسایل مردم را که سالم بود و نبرده بودند، به عنوان سنگر استفاده کرده بودند، که تخریب شده بود! سه سال بعد باز آمدیم و یک سری زدیم و برگشتیم. ما آنجا مستأجر بودیم ولی خانه پدری ام که در زمان اشغال توسط عراقی ها به عنوان بیمارستان استفاده شده بود، بعداً تحویل شان شد و الان در آن ساکن اند. آن ها هم زمان جنگ به شیراز رفته و آنجا مستقر بودند. ستاد جنگ زدگان می گفت: بروید خانه اجاره ای پیدا کنید، ما هزینة آن را می دهیم و پدرم مدتی این طوری زندگی کرده بودند. خدا به ما صبری داده بود که این مسائل برای مان مهم نبود. ولی بودند کسانی که، وقتی شنیدند خانه شان خراب شده همانجا افتادند و سکته کردند. البته دیدن خرمشهر سرسبز و پرجنب و جوش، در آن وضعیت، ساده نبود. همة آشناها و فامیل مان پراکنده شده اند و خیلی ها را سال هاست که ندیده ایم و فقط با برخی تلفنی ارتباط داریم.
سکونت در مشهد
قم، توی مجتمعی وابسته به بحرینی ها کار می کردم که چون من را شناخته بودند به من اعتماد داشتند و چند تا خانه شان هم به نام من بود. یک روز یکی از همین ها آمد و گفت: می روی مشهد؟! گفتم: بله! ولی برای چه؟ گفت: مشکلی دربارة یک مهمانپذیر داریم که دارند آن را می گیرند! اگر حلش کردی یک جایی به تو می دهیم. رفتم به اطلاعات و توضیح دادم. وقتی فهمیدند کسی که می خواهد حق خوری کند عراقی است و خرابکار است و شناسنامة جعلی دارد، حرف من را پذیرفتند و آنجا را پس دادند. کار مهمان پذیر دوباره شروع شد و از آن به بعد مشهد ماندم.
نعمت و برکت انقلاب
یکی از برکات انقلاب این بود که وضع حجاب در میان زنان ما تغییر کرد. یعنی با اینکه فسادی نبود اما مقید به حجاب سفت و سخت نبودند. اما اثر انقلاب واقعاً عجیب بود و نفس امام بود که خود به خود انسان ها را تغییر داد. دوستی داشتم در تهران که جاهل محل بود! اما خودش تعریف می کرد که بعد انقلاب که نفت کم بود مجاناً مثل یک کارگر برای توزیع نفت فعالیت می کرده است! این تغییرات نعمات انقلاب است. من به واسطه شغلم با خارجی ها و عرب های خلیج ارتباط دارم. همة آن ها می گویند قدر این فضا را بدانید! چیزی به نام حجاب در سینمای ما نیست! جوانان ما هم دارند دور می شوند، ولی وضع شما خیلی بهتر است و این به برکت انقلاب است. حیف که برخی قدر نمی دانند!
یک دوست هندی که ساکن ایران بود، گفت: از کجا بلیط هواپیما بگیرم؟ گفتم: چرا؟ گفت: می خواهم برگردم هند! گفتم: تو که زندگی ات اینجاست! گفت: چند روز دیگر عراق جنگی را آغاز خواهد کرد و تمام فرودگاه ها را خواهند زد! برای من باور این حرف محال بود. چون زندگی ما با مردم عراق درهم تنیده بود. یعنی ما از طریق اروند به قدری ارتباط نزدیک داشتیم که احساس نمی کردیم مربوط به دو کشوریم.
باران آمده بود و زمین شلمچه گل شده بود و تانک های عراقی گیر کرده بودند. همان موقع بنی صدر هم آمده بود تا از خرمشهر بازدید کند. مردم دور او جمع شدند. به او تانک ها را نشان دادیم و گفتیم: هواپیما بیاور تا آن ها را بزنند تا شب ها جلو نیایند و شهر را خراب کنند! برگشت با حالت تمسخر به من گفت: مگر هواپیما نقل است که از جیبم دربیاورم؟!
به تهران که رفتیم پسرعمه ام احمد را دید و گفت: این بچه این طوری از دست می رود. او را پیش یک دکتر مسیحی که انسان پاکی بود، برد و او هم گفته بود: این طوری یک هفتة دیگر تمام می کند! از او خواسته بود تا بچه را نزد او بگذارد و در آن مدت حسابی به او رسیده بود تا از خطر مرگ نجات یافت. کار و درآمدی نداشتیم و آن دکتر هم از ما هزینه ای نمی گرفت. آدمی بود که مدام برای مداوای زخمی ها به جبهه می رفت و ما را درک می کرد.
پدیدآورنده: مرتضی ملائکه احمد ماجد
خوشه هایى از خرمن خونین خاطرات خرمشهر
کتاب «دا»(1) خاطرات «سیده زهرا حسینى» به اهتمام «سیده اعظم حسینى» تدوین و توسط انتشارات سوره مهر در مدت کمى به سى و دو چاپ رسیده است.
خانم «حسینى» به رسم قدرشناسى و سپاسگزارى از فداکارى مادران شهدا خصوصاً مادر رنج دیده و صبورش نام کتاب 810 صفحه اى را «دا»(2) گذاشته است زیرا به قول خودش «دا یادگار گرانبهایى از گذشته ها» و زندگى حیاتبخش نسل امروز است مطالب کتاب، خاطرات راوى از کوچه، پس کوچه هاى بصره تا مقاومت مردم خرمشهر مى باشد که به منظور دفاع از مظلومیت و حقانیت مردم ایران و رزمندگان فداکار بیان شده است. این حرکت ارزشمند و ثبت رویدادها هم براى «زهرا حسینى» که حوادث گذشته را در ذهنش مى کاود و با تحمل فشارهاى عصبى یکبار دیگر تلخى آن را درک مى کند و هم براى نویسنده که باید آن اتفاقات غمبار و دلخراش را در قالب واژه ها به تصویر کشد و با جلوه اى تمام به خواننده منتقل کند کار آسانى نبوده است.
ابتدا خاطرات طى سى و دو ساعت مصاحبه و در سیصد صفحه تدوین مى گردد که با استقبال حوزه هنرى از آن و درخواست ادامه کار با بیان جزئیات حوادث، ادامه مصاحبه ها، چندین سال به طول مى انجامد. این زمان زیاد به لحاظ دگرگونى احوال خانم «حسینى» از بیان خاطرات و وقفه هایى است که در انجام مصاحبه صورت مى گیرد.
کتاب «دا» اگر چه به نام خاطرات منتشر شده، اما نوشته اى ارزشمند و فوق نوشتارهاى عادى است که امروزه در بازار نشر فراوان دیده مى شود. لایه هاى زیرین مطالب تلفیق یک داستان واقعى با رویکرد خاطره است که در آن شخصیت ها، محیط، زمین و زمان بسیار جذاب و زیبا به تصویر کشیده شده و فضاسازى ها به خوبى رعایت گردیده است طورى که خواننده صحنه ها را مى بیند، ناظر حوادث مى گردد و خود یکى از حاضرین قصه به حساب مى آید و در مقابل اعجاز کلمات و عظمت واژه ها که هر کدام جلوه گر مقاومت، ایمان و پاسدارى از دین خدا و سرزمین اسلامى است لب به تحسین مى گشاید.
خاطرات از آنجا آغاز مى شود که پدر و مادر زهرا از روستاى کردنشین زرین آباد دهلران - استان ایلام - به بصره مهاجرت مى کنند و پدرش به دلیل فعالیت هاى سیاسى توسط سازمان امنیتى رژیم عراق دستگیر و به زندان مى افتد. وى از ملاقاتش با پدر در سن کودکى چنین مى گوید:
«درِ قفسى را که بابا تویش به حالت چمباتمه نشسته بود باز کردند، به سختى بیرون آمد. انگار تمام بدنش خشک شده بود. کمر و زانوهایش خمیده شده بود و نمى توانست راحت راه برود. من که پنج سال بیشتر نداشتم با دیدن این صحنه ها خیلى ترسیدم. شور و شوقى که براى دیدن بابا داشتم یکجا از بین رفت. حتى از بابا هم با آن وضع و شکل ترسیدم. وحشتم وقتى بیشتر شد که جلوتر آمد. قیافه بابا خیلى عوض شده بود ... دا به محض اینکه بابا را در آن وضعیت دید به گریه افتاد. به دنبال دا بغض من و على برادرم ترکید. بابا با اینکه مرد عاطفى بود، سعى مى کرد ناراحتى اش را نشان ندهد. اما با گریه و مویه هاى مادرم اشک هایش سرازیر شد. دست هایش را از بین میله ها بیرون آورد. مرا نوازش کرد و بوسید. بعد دا مرا زمین گذاشت و على را بغل کرد. بابا على را هم بوسید. حس مى کردم بابا از اینکه من و على آنجا هستیم ناراحت است. به دا مى گفت: چرا بچه ها را با خودت آوردى؟ انگار نمى خواست ما او را در آن حال و وضع ببینیم. بعد به دا گفت: سعى کن اینجا نمانید. بچه ها را بردار و برگرد مملکت خودمان.» (صفحه 26)
بنابر سفارش پدر، زهرا على رغم علاقه اى که به بصره و فامیل ساکن در آنجا دارد همراه خانواده اش به خرمشهر مى آید. و بعد از آن پدرش نیز با آزادى از زندان به جمع آنان مى پیوندد.
«آن شب فهمیدم وقتى بابا از عراق خارج مى شود، تمام راه را پیاده مى آید و از مرز مى گذرد. به خرمشهر که مى رسد، کف پاهایش پر از زخم و تاول هاى چرکى بوده، به خاطر همین، تا چند روز دایى پاهاى بابا را توى لگن مى گذاشته و با آب نمک شستشو مى داده، که غفونت ها از بین برود. مدت زیادى طول کشید تا بابا بتواند درست راه برود. بعدها خودش برایمان گفت علت اصلى آن جراحت ها، ضربه کابل هایى بوده که مأموران استخبارات به پاهایش زده بودند.» (صفحه36)
همگام با مردم در مسیر مبارزه
شکل گیرى انقلاب و حضور زهرا در راهپیمایى ها و تظاهرات علیه رژیم از جمله خاطرات شیرین اوست و تأثیرگذارى جلسات تفسیر قرآن، دعا و سخنرانى به تقویت عقیده و هدف وى در این راه مى انجامد.
«من هم در جریان راهپیمایى ها با خانم هایى آشنا شدم که در مکتب قرآن فعالیت مى کردند. از طریق آنها در کلاس هاى تفسیرشان که در دبیرستان هشترودى برگزار مى شد، شرکت کردم. رفته رفته ارتباطم به مکتب بیشتر مى شد. مسئول آنجا، خانمى به نام خدیجه عابدى بود. همسر خانم عابدى، مهدى آلبوغبیش را هم به خاطر فعالیت هاى انقلابى اش مى شناختم. او در کنار عده اى دیگر، بیشتر راهپیمایى ها را برنامه ریزى و هدایت مى کردند. از دیگر برنامه هاى مکتب برگزارى مراسم دعاى کمیل و ندبه بود. برنامه سخنرانى اساتیدى هم که از قم دعوت مى شدند خیلى مورد استقبال قرار مى گرفت.» (صفحه 58)
تلاش خانواده حسینى در تضعیف غائله اعرابى - خلق عرب - که با گرایش هاى قومى سعى در تفرقه بین عرب هاى خرمشهر و سایر مردم داشتند از مطالب برجسته فصول اولیه کتاب است.
«با حمایت هایى که از این گروه مى شد، کم کم گستره فعالیت شان هم بیشتر شد. بچه هاى فعال و انقلابى شهر را شناسایى مى کردند و توى خانه هایشان بمب و نارنجک مى انداختند. ناامنى که آنها مى خواستند، به وجود آمده بود ولى در واقع هدف اصلى آنها جدایى خوزستان از خاک ایران و الحاق آن به عراق بود. توى نقشه هایى که طراحى کرده بودند اسم خرمشهر را محمره، اهواز را ناصریه و آبادان را عبادان نوشته بودند. نیروهاى انقلابى هم سرسختانه مقاومت مى کردند تا جلوى این جریان را بگیرند در حالى که تجهیزات و مهمات کافى نداشتند. على به ما گفته بود تا مى توانید ملافه و بنزین جمع کنید. من و لیلا، بابا و محسن از بین همسایه ها و اقوام، کلى ملافه تمیز و دارو و صابون جمع آورى کردیم و براى على و دوستانش فرستادیم. بالاخره بین نیروهاى دو طرف درگیرى رودررو پیش آمد که اوج آن سه روز طول کشید، سه روزى که به همه سخت گذشت... ظاهراً با این حرکت غائله عرب سرکوب شد ...» (صفحه 60)
ادامه خاطرات نویسنده، از مقدمات حمله عراق به ایران پرده برمى دارد و تعارضات رژیم بعثى در خرداد 59 با به شهادت رساندن دو نفر از پاسداران خرمشهر - موسى و عباس - که از دوستان على بودند آشکار مى گردد.
«فرداى آن روز طبق معمول سراغ ساک على رفتم. یک دست لباس آغشته به خون و یک جفت پوتین توى ساک بود. آنها را درآوردم. شستم و روى بند حیاط پهن کردم. یکى، دو ساعت بعد على به خانه آمد. همین که لباس ها را روى بند رخت دید، آه از نهادش برآمد و با ناراحتى گفت: چرا به این لباس ها دست زدید؟ اینها لباس هاى عباسه، مى خواستم همین طورى نگهش دارم. مى خواستم خون شهادت عباس رویش باشه. بعد آنها را جمع کرده و با پوتین ها توى کمدش گذاشت. از اینکه لباس هاى خونى و پوتین هاى موسى را شسته بودم، حال عجیبى داشتم. مى رفتم درِ کمد را باز مى کردم. نگاهم که به آنها مى افتاد حالم دگرگون مى شد.» (صفحه 66)
شهرى که با خون خرّم گردید
بیشترین حجم کتاب، از فصل چهارم مربوط به حوادث خرمشهر و مقاومت سى و سه روزه آن است. آن هم از زبان شیرزنى که دخترى جوان بوده و بیست روز در جریان مستقیم رویدادها و اتفاقات شهرش قرار مى گیرد و با مجروح شدن، با ناراحتى دیار خود را ترک و براى معالجه به دیگر شهرها مى رود و چه بسا از این بانوان مبارز در گوشه و کنار سرزمین اسلامى ایران باشند که پس از جنگ ساکت مانده تا تألم رنج ها و وقایع آن دوران را در محضر عدل الهى بازگو کنند.
روایت «زهرا حسینى» از حمله علنى و تعرض صدام در اول سال تحصیلى 1359 به خاک خرمشهر است، تجاوزى که وى هیچ گاه فکر نمى کرد هشت سال جنگ را به دنبال داشته باشد و شهرش حدود دو سال به اشغال نیروهاى متجاوز درآید.
«روز سى و یکم شهریورماه همه منتظر بودند فردا برسد و بچه ها به مدرسه بروند ... فردا صبح بعد از اینکه نمازم را خواندم سفره صبحانه را چیدم، بچه ها را از خواب بیدار کردم. دلم مى خواست خودم سعید و حسن را به مدرسه برسانم. انگار روز اول مدرسه رفتن خودم بود. کلى ذوق و شوق داشتم. روزهاى قشنگ مدرسه رفتن خودم را به یاد مى آوردم عجیب بود. خیابان ها به نظرم خیلى خلوت بود و هیچ بچه اى دیده نمى شد. به مدرسه که رسیدیم در بسته بود. تا خواستم در بزنم یکى از همسایه ها را دیدم سلام کردم و پرسیدم چرا در مدرسه بسته اس؟ گفت: مگر نمى دانى دیشب عراق شهر را بمباران کرد؟ با تعجب پرسیدم: کى؟ گفت: نصف شب. باورم نمى شد به همین راحتى به ما حمله کرده باشند. چطور من از صداى بمباران چیزى نفهمیدم.» (صفحه 73)
زهرا با آنکه بیش از هفده سال ندارد، پرشور است و بیقرار، همراه مردمى که وحشت زده و مضطرب در بیرون بیمارستان تجمع کرده و گریه و زارى مى کنند، لباس هاى خونى و خاکى به تن دارند به اورژانس بیمارستان مى رود، اما نمى داند چکار کند از دیدن آن همه مجروح وحشت مى کند. ناگاه ذهنش سوى شهداء مى رود و با سوداى اینکه بتواند کارى کند به جنت آباد مى رود.(3) و با فشار جمعیتى که پشت در غسالخانه زن ها به انتظار تحویل پیکر شهیدى ایستاده بودند خود را به داخل غسالخانه مى رساند.
«غسالخانه دو تا اتاق تو در تو بود که فقط یک در ورودى داشت ... چیزى که دلم را مى سوزاند، جنازه زن هایى بود که از چفت دیوار تا وسط هاى اتاق کنار هم خوابانده بودند. همان اول که آنها را دیدم، ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم. سرهایشان به طرف من بود و پاهایشان به سمت در چوبى بین اتاق ها. بعضى با چشمان و دهان نیمه باز و بعضى با دهان پر از خون، صورت و موهاى آشفته شان خونى بود. همگى شان جوان بودند دست و پاى بعضى از آنها لهیده و از بدن هایشان آویزان بود ... نگاهم که به اینها افتاد دوباره ضعف کردم. خیلى دوست داشتم کسى به صورتم آب بپاشد و بگوید بلند شو. این ها فقط یک کابوس است. اما صداى جیغ و مویه هایى که از بیرون غسالخانه مى شنیدم و بوى خون و کافور و زمین گِلى چیز دیگرى مى گفت. با حقیقت تلخى روبه رو بودم که راه گریز از آن را نمى دانستم.» (صفحه 102)
او که به قصد کمک به غسالخانه آمده بود با مشاهده جنازه هاى کف غسالخانه متحیر مى شود با خودش کلنجار مى رود اى کاش اینجا نمى آمدم از طرف دیگر مى گوید خوب شد آمدم و در پاسخ به نگاه غساله که گویا کمک مى خواهد جواب مى دهد:
«من براى کمک اومدم، هرکارى دارین بگین ... کارم را کم کم شروع کردم. سر شیر آب ایستادم و بنا به خواست غساله ها، شیر آب را باز و بسته مى کردم. گوش به فرمانشان بودم. به محض اینکه مى گفتند، برو از کمد کافور یا پنبه بیار، یا با کاسه آب بریز یا شلنگ آب را نگه دار، مى دویدم و کارى را که خواسته بودند انجام مى دادم.» (صفحه 85)
صحنه هاى فراوانى از غسل و کفن شهدا با تحلیل هاى جسورانه راوى بخصوص در ریزترین مسائل، خواننده را جذب این اثر مى کند و بهت و حیرت انسان را برمى انگیزد و اشک شادى و غم را برگونه جارى مى سازد. روایت خاطرات خیلى دهشتناک و هیجان انگیز است، حتى براى اشخاصى که در جریان حمله به خرمشهر بوده اند. یک حادثه تاریخى، حماسى و ملّى را مجسم مى کند تا در همیشه زمان زنده و جاوید بماند.
«زینب مرا صدا زد و گفت: بیا سر اینو بگیر. منظورش جنازه دختر جوانى بود. از صبح تا آن موقع از زیر چنین کارى در رفته بودم و براى جابه جا کردن شهدا فقط دسته برانکارد را مى گرفتم. ولى حالا باید به خود جنازه دست مى زدم. نگاهش کردم. تقریبا هم سن و سال خودم بود. با این تفاوت که من لاغر و سبزه بودم و او سفید و توپُر ... مى خواستم بگویم
نمى توانم، ولى نمى شد. به موهاى پرپشت و حالت دار دختر که بر اثر سوختگى کز خورده بود و جمع شده بود، یا لباس قشنگ ولى خون آلود و سوراخ سوراخ، سر و بدن خونى و پرترکشش که نگاه کردم، نتوانستم خودم را متقاعد کنم بلندش کنم. ولى زینب روى جنازه خم شد و گفت: زود باش. دیر شد. مجبور بودم براى آنجا ماندن حرفش را گوش کنم. چادرم را دور کمرم بستم. چون احساس مى کردم دختر مرا نگاه مى کند، گفتم: من سرش رو نمى گیرم. زینب گفت: چه فرقى مى کند. گفتم فرقى نمى کند. من این طرف راحت ترم و رفتم پایین پاى دختر ایستادم.» (صفحه 95)
خانم «اعظم حسینى» در تدوین کتاب، روابط عاطفى خانواده «حسینى» را بسیار موجز و مفید بیان مى کند و به خواننده بهترین شناخت را در این زمینه مى دهد. از جمله اینکه زهرا پس از ساعت ها حضور در غسالخانه و بى خبرى از خانواده دچار تشویش و اضطراب مى گردد. به خانه مى رود و بعد از گرفتن اجازه پدر، لیلا خواهرش را نیز به غسالخانه مى آورد.
«خیلى زود رسیدیم جنت آباد، چون اول صبح بود چندان شلوغ نبود ... من حواسم به لیلا بود از همان لحظه که چشمش به جنازه ها افتاد، چشمهایش گرد شده بودند. با بهت و نگرانى آنها را نگاه مى کرد. انگار تازه فهمیده بود که چه اتفاقى افتاده ... گاه به من نگاه مى کرد، انگار با نگاهش مى گفت، این چیزى که من مى بینم، چیزى نیست که تو مى گفتى.» (صفحه 103)
در دنیاى خاطرات «زهرا حسینى» خیلى چیزها قابل رؤیت است، نگرانى از حمله هواپیماهاى دشمن و زدن پل که تنها راه رسیدن به آبادان بود. دربدرى مردم، خانواده اش، کشته هایى که هر بار بیشتر از قبل به غسالخانه مى آوردند و دست زدن به جنازه بچه هاى معصوم ... .
در کنار شهیدان
« ... به بعضى چیزها نمى توانستم دست بزنم. جنین هاى سقط شده اى که موج انفجار باعث شده بود، قیافه هاى وحشتناکى داشته باشند، بدجور مرا مى ترساندند. بچه هاى کوچک را دلم نمى آمد بردارم. آنها وجودم را مى سوزاندند موقع شستشوى دختربچه ها و پسربچه ها فقط به بقیه کمک مى کردم. نوزاد شش، هفت ماهه اى خیلى دلم را سوزاند. مى رفتم و مى آمدم، نگاهم به او مى افتاد. معلوم بود او را از بیمارستان آورده اند. زیر گلویش گاز گذاشته چسب زده بودند. دور سینه اش را هم بانداژ کرده بودند. بچه با وجود پوست تیره رنگش خیلى قشنگ بود مژه هاى بلند و موهاى حلقه حلقه سرش، قیافه اش را دوست داشتنى کرده بود. وقتى گفتند: اونو بذار بالا، گریه ام گرفت. گفتم نمى تونم. دستى به ساق پایش کشیدم. زبر بود. معلوم بود چهار دست و پا راه مى رفته که این طور پوستش خشن شده. صداى غرش هواپیماها که در ارتفاع پایین پرواز مى کردند و دیوار صوتى را مى شکستند قلبم را تکان داد. همه دست از کار کشیدند و زیر لب دعا خواندند. من نگاهم روى بچه مانده بود یاد زینب و سعید(4) و حسن افتادم. دلم بدجور هوایشان را کرد نگرانشان شدم، توى دلم به خدا التماس کردم. خودت بچه ها را حفظ کن. خودت نگه دار خانواده ام باش. صداى انفجارها که آمد. همه گفتند خدا کند پل را نزده باشن، چون پل تنها راه رسیدن ما به آبادان بود.» (صفحه 106)
انجام بعضى کارها در حد توان یک دختر در سن و سال زهرا نیست، اما او مقاومت و انرژى در مقابل سختى کار، گرسنگى، تشنگى، خستگى و از همه مهم تر دل به هم خوردگى ها و فشار روحى را از خدا و سپس نفوذ کلام پدرش که مرد خدمت و عمل بود فراگرفته بود. نمونه اى از کارهایش را مرور مى کنیم.
«بعضى اوقات که از غسالخانه بیرون مى آمدم، مى دیدم از طرف شهردارى با وانت سنگ لحد و تابلوهاى فلزى سیاهى آورده اند و گوشه و کنار غسالخانه مى ریزند. به محض دفن جنازه اى، یکى، دو نفر از کارکنان شهردارى اسم و فامیل شهید را با قلم مو و رنگ روى تابلوى فلزى مى نوشتند و بالاى قبر فرو مى بردند. خیلى وقت ها که این آدم ها را پیدا نمى کردم، خودم تابلوها را مى نوشتم. اگر تابلوها تمام شده بود، روى سنگ هاى سیمانى شکسته که دیگر نمى شد از آن براى سنگ لحد استفاده کرد اسم شهید را مى نوشتم و بالاى قبر مى گذاشتم.» (صفحه 110)
«چندین بار آمدیم و رفتیم تا همه شهدا را آوردیم و شروع کردیم به دفن، چندتایى را که به خاک سپردیم، دیدم دیگر قبرى خالى نیست. به مردى که از شدت خستگى بیل و گلنگ به دست روى خاک نشسته بود، گفتم کلنگ را بدید به من. با یک حالتى گفت مگه بچه بازیه؟ شما که نمى تونید قبر بکنید. عصبانى شدم و گفتم: براى چى من نمى تونم قبر بکنم؟ شما مردها فکر کردید چون ما زنیم توان و قدرت نداریم. کلنگ را گرفتم و شروع کردم به کندن زمین، کار آسانى نبود. عرق مى ریختم و کلنگ مى زدم.» (صفحه 118)
«با اینکه ظهر یکسرى لباس هایى که از تن شهدا بیرون آورده بودند، تخلیه کرده بودیم، باز گوشه اتاق غسالخانه یک کپه لباس هاى پاره جمع شده بود رفتم فرغون را از کنار باغچه آوردم و با بیل لباس ها را توى آن ریختم. دلم نمى آمد لباس ها را آتش بزنم. فرغون را بردم روبه روى غسالخانه. نرسیده به قبرهاى قدیمى تکه زمینى خالى وجود داشت. یک گوشه زمین را بیل زدم چون رمل بود، راحت کنده مى شد. نیم مترى که زمین گود شد لباس ها را توى آن خالى کردم. البته دیگر اسمشان را نمى شد لباس گذاشت یکبار که در تن صاحبانشان با ترکش و انفجار پاره شده بودند، یک بار هم ما توى غسالخانه قیچى شان زده بودیم و ... وقتى آنها را توى گودال ریختم با بیل رویشان کوبیدم و بعد از کیسه آهک کنار غسالخانه آهک آوردم و رویشان پاشیدم. خاک که رویشان ریختم با بیل آن قسمت را کوبیدم تا محکم شود و سگ ها سراغ شان نیایند.» (صفحه 113)
شب هنگام در جنت آباد و ماندن کنار اجساد شهدایى که هنوز دفن نشده بودند و دفاع از آنها در مقابل حمله احتمالى سگ هاى گرسنه اى که به دنبال خون، بو مى کشند کار آسانى نبود. و اتفاقى که براى نویسنده خاطرات مى افتد بر حیرت خواننده مى افزاید.
«در همان حال به آسمان هم نگاه مى کردم. ماه بالاى سرم بود. راه که مى رفتم احساس مى کردم با من مى آید ... همان طور که بین شهدا چرخ مى زدم، یکهو احساس کردم پایم در چیزى فرو رفت موهاى تنم سیخ شد. جرئت نداشتم، تکان بخورم یا دستم را به طرف پایم ببرم. لیزى و رطوبتى توى پایم حس مى کردم که لحظه به لحظه بیشتر مى شد. یک دفعه یخ کردم. با این حال دانه هاى عرق از پیشانیم مى ریخت. آرام دستم را پایین بردم و به پایم کشیدم. وقتى فهمیدم چه اتفاقى افتاده است. تیره پشتم تا سرم تیر کشید و چهار ستون بدنم لرزید. پایم در شکم جنازه اى که امعاء و احشایش بیرون ریخته بود فرو رفته بود. به زحمت پایم را بالا آوردم. سنگین و کرخت شده بود. انگار مال خودم نبود. کشان کشان تا دم تکه زمین خاکى آمدم. پایم را از کفش درآوردم و روى زمین کشیدم. فایده اى نداشت جورابم را درآوردم نمى توانستم پایم را تکان چندانى بدهم با دست خاک برمى داشتم و روى پایم و روى کفشم مى ریختم ... بعد رفتم توى اتاق تمام بدنم لرز داشت بدجور سردم شده بود طپش قلبم آن قدر زیاد شده بود که انگار مى خواست از قفسه سینه ام بیرون بزند.» (صفحه 137)
خاطرات «خانم حسینى» تنها به رویدادهاى حماسى و حزن آور غسالخانه محدود نمى شود. کار زیاد در جنت آباد، کمبود وسایل، نبود نیروى انسانى کافى، کم آبى جهت غسل شهدا گاه اعصابش را به هم مى ریزد. به هر کجا که احتمال مى دهد کارى از پیش ببرد سر مى زند از جمله مسجد جامع شهر که محل هماهنگى و تنظیم روابط دفاع مقدس بوده است.
«فکر مى کردم اینجا رها شده است و من هر طور که شده باید دیگران را متقاعد کنم به جنت آباد و شهدا اهمیت بدهند. خودم هم خسته شده بودم. دست و پاهایم درد مى کرد حتى بندهاى انگشتانم به خاطر فشار و سنگینى جنازه ها ورم کرده بود.» (صفحه 149)
مصیبت هاى سنگین
بسیار شنیده ایم که همسر و مادران شهدا، در دفن عزیزان شان چه صبورانه به وظیفه خود عمل مى کردند. از آن جمله «زهرا حسینى» است او که بنابر احساس مسئولیت به صورتى خود محور شهدا را در جنت آباد غسل و کفن مى کند و با شنیدن خبر شهادت پدرش با نیروى ایمان و اعتقاد به هدف پیکر او را در قبر مى گذارد.
«با دستان ناتوان و لرزانم بند کفن بالاى سر را باز کردم. اشک امانم نمى داد. درست ببینم. با این حال سعى کردم خوب نگاهش کنم. چقدر نورانى شده بود ... بند پایین کفن را هم باز کردم خوابیدم روى زمین و کف پاهایش ا بوسیدم و روى صورتم گذاشتم ...
به خدا گفتم خدایا چه کار کنم. تو کمکم کن. من چطور از بابا دل بکنم. گفتم: خدایا همان طور که جان بابا را گرفتى مهرش را هم بگیر» «یک لحظه احساس کردم بهتر است خودم پیکر بابا را توى قبر بگذارم. صداى گریه همکاران بابا بلند شد همه آنها و غسال ها مى گفتند. ما هستیم ما این کار را مى کنیم. گفتم: نه من خودم مى خوام بابام رو توى قبر بذارم. رفتم توى قبر و گفتم: بابام رو بدید ... یکى از غسال ها آمد توى قبر. مردها جلو آمدند پیکر بابا را برداشتند. دا جیغ کشید. بچه ها وحشت زده تر از قبل به دا چسبیده و صدایشان بلندتر شد.» (صفحه 202 و 205)
بخشى از خاطرات زهرا دربردارنده جملات مستقیم و بى پرواى جنگنده هاى دشمن بر علیه مردم مظلوم و بى دفاع خرمشهر مى باشد و او که در سطح شهر و صحنه هاى خطر حضور دارد بعضى از آنها را به طور مستقیم به چشم مى بیند و سعى مى کند که به کمک شان بشتابد.
«چشمم به نگهبان ساختمان موتورى شهردارى افتاد. از انتهاى حیاط آنجا رو به بیرون مى دوید نگاهم رویش ماند. حدود سى و پنج، چهل ساله بود. پیراهن آبى که به نظر فرم ادارى اش بود به تن داشت. آستین هایش را تا آرنج بالا زده بود او مى دوید تا خودش را به محوطه بیرون برساند. صدا نزدیک و نزدیکتر شد. توى خاک و خل شیرجه رفتم. جنگنده ها ساختمان موتورى شهردارى را زدند ...
همان طور که روى زمین افتاده بودم و خاک و خل و پاره آجرها به سمتم مى آمد نگاهم به کارگر شهردارى افتاد. در عرض چند ثانیه که من خیز رفته بودم. ترکش سرش را برده بود و تن خونین و مالین اش گویى همچنان بى سر مى دوید. به لنگه باز در که رسید، همانجا روى زمین افتاد. از دیدن چنین صحنه اى خشکم زد. هول کردم مضطرب دور و برم نگاه کردم. نزدیکترین آدمى که دیدم، سربازى از پادگان دژ بود. کم و بیش او را مى شناختم گفتم: بیا بریم کمکش. گفت: چى چى رو بریم کمکش. اون که دیگه سر رو تنش نیست گفتم: شاید بشه براش کارى کرد. در بین غرش جنگنده ها با صداى بلند گفت: پناه بگیر، جنگنده ها بالاسرمونند. الآن اینجا رو مى کوبن.» (صفحه 139)
نوشتن چنین حوادث و خاطرات پرتنش و واقعى درخور صبر و توکلى قوى است که مطمئناً «خانم حسینى» از آن برخوردار بوده است و دور از انتظار نیست که راوى در بیان آنها بیشتر مواقع به فشارهاى عصبى دچار و فشار خونش بالا مى رود و سردردهاى شدید به سراغش مى آید. حادثه خمپاره خوردن به آسیاب آردى - مکینه - که به شهادت چند کارگر منجر مى شود و انفجار گلوله توپ کنار یک خانه روستایى چنان وحشتناک است که باید با کلام راوى همراه شوید.
«قسمت هایى از سطح پشت بام بلندتر و قسمت هایى کوتاهتر بود. پیرمردى روى قسمت کوتاهتر درست روبه روى چشمان من دراز به دراز خوابیده بود. ترکش، مغزش را متلاشى کرده بود. تکه هاى پوست سر و موهایش همراه ترکش هاى ریز و درشت آغشته به مغز و خون به اطراف پاشیده بودند. نصف سرش رفته بود و صورت نداشت ... .
مردى که پشت سر عبداللّه بود.(5) از همان دور نگاهى انداخت و بالا نیامده برگشت. به عبداللّه که رویش را به طرف دیگرى گرفته بود گفتم: من پیرمرد رو جمع و جور مى کنم. تو هم یک فکرى براى سر این بیچاره بکن. مغزش را جمع کن. عبداللّه با انزجار گفت: من، من نمى تونم. اصلاً حرفش رو هم نزن. گفتم: عبداللّه خب این بیچاره رو باید جمع کنیم یا نه؟ نمى شود که همین طور بمونه گفت: خودت بکن. من پیرمرد رو جمع مى کنم. تو مغز جمع کن ... نگاهى به اطراف پشت بام انداختم چیزى پیدا کنم، با آن تکه هاى مغز را جمع کنم اما چیزى نبود. چشمم به کارتنى که پیرمرد رویش خوابیده بود افتاد. آن هم به درد نمى خورد. از شدت خونریزى مقوا کاملاً خیس شده بود. با دقت بیشترى نگاه کردم. از بعضى قسمت هاى مقوا که زیر پاهاى پیرمرد بود و خون، آنها را خیس نکرده بود، مى توانستم استفاده کنم. آن تکه ها را کندم. چادرم را زیر بغلم جمع کردم و دست به کار شدم. دو تکه از مقوا را به شکل جارو و خاک انداز به دو دستم گرفتم. با اینکه مدام دلم ریش مى شد و حالت تهوع داشتم، تکه هاى مغز آمیخته با مو و خون را که به زمین کاهگلى چسبیده بودند. جمع کردم. موقع برداشتن دقت مى کردم. مبادا ذره اى از اینها با دستم تماس پیدا کنند.
ولى دوباره تکه هایى از مغز و خون روى دستم پرید و شوک عجیبى بدنم را تکان داد. دستم را به شدت تکان دادم. حالت عصبى و دل به هم خوردگى ام باعث مى شد، تمام بدنم بلرزد و فشار زیادى را تحمل کنم. حضرت زینب(س) را به مادرشان قسم دادم، کمکم کند تا با نیروى او بتوانم مقاومت کنم. این زمزمه ها حالم را بهتر مى کرد ولى بوى خون درونم را زیر و رو مى کرد، تکه ها را برمى داشتم و در کاسه سرپیرمرد که از پیشانى جدا شده بود، مى ریختم، هربار که به سمت جمجمه متلاشى برمى گشتم تا تکه هاى مغز را در آن بریزم سعى مى کردم نگاهم به آن نیفتد. از آن طرف عبداللّه هم دنبال چیزى مى گشت تا جسد پیرمرد را توى آن بگذاریم و پایین بفرستیم.» (صفحه 271 و 272)
«به نقطه اصلى رسیدیم و با صحنه عجیبى روبه رو شدیم. گلوله توپ توى سنگرى کنار یک خانه به زمین نشسته، کل سنگر را از هم پاشیده بود و دیوار خانه هم فرو ریخته بود انگار زمین جلوى خانه با ترکش هاى توپ شخم خورده بود. در آهنى خانه براثر انفجار از جا درآمده و به طرف داخل حیاط کج شده بود. کمى آن طرف تر پیکر پسر جوانى را دیدم که به شکل دلخراشى به شهادت رسیده بود. نمى توانستم بیشتر از این به او نگاه کنم چه برسد به اینکه بخواهم به او دست بزنم
و یا جابه جایش کنم. آخر، پایین تنه اش از قسمت کمر و لگن براثر موج انفجار شکافته و به هم پیچیده شده بود طورى که پاهایش خلاف تنه رو به بالا افتاده بود. یک دستش هم از ناحیه کتف کاملاً له شده بود بقیه اعضاء هم وضع بهترى نداشتند ... وقتى دیدم پیرزن خودش را روى زمین انداخت و کورمال کورمال روى خاک ها دست کشید و جلو آمد تا خودش را به جنازه برساند تازه فهمیدم چشمانش نمى بیند. به شوهرش نگاه کردم او هم نابینا بود. پیرزن که دیگر به پسرش رسیده بود، روى جنازه دست مى کشید و مى گفت یوما. یوما. مادر. مادر. پیرمرد هم جلوى درگاه خانه ایستاده بود و با گریه مى گفت: عبدالرسول، عبدالرسول جاوبنى. عبدالرسول جوابم را بده». (صفحه 304)
در جوش و خروش فوق العاده زهرا در جنت آباد، مسجد خرمشهر، خیابان ها و کوچه و پس کوچه آن، امیدى به نجات شهر از تعرض دشمن موج مى زند و این امیدوارى در پیوند با مدافعان سپاه، پاسداران و برادرش على که یکى از نیروهاست پررنگ تر مى شود اما طولى نمى کشد که با بمباران مقر سپاه در مدرسه «دریابدرسائى» خرمشهر، راوى با پیکر به خون آغشته برادرش مواجه مى گردد.
«سرش را توى بغلم گرفتم، چشم هایش باز بود. و لبخند قشنگى روى لب هایش بود. خاک هاى صورتش را پاک کردم ... خوب پیکرش را نگاه کردم. ترکش پهلوى سمت چپش را دریده بود و پهلو غرق در خون بود. سینه اش پاره شده بود و در محل پارگى، ترکش بزرگى وجود داشت. استخوان بازوى متلاشى شده اش بیرون زده بود. پاهایش هم از ترکش بى نصیب نمانده بود ... به چشم هاى نیمه باز و لبخند روى لب هاى على خیره بودم که حسین گفت: پیکر را بدهید به عقب برگشتم، حسین و پیرمردى که تلقین مى داد با یکى از غسال ها توى قبر بودند. گفتم: من خودم مى خواهم على را بخوابانم حسین بیرون آمد و من جایش را گرفتم. زینب هم به دنبال من آمد و مرد غسال خودش را بیرون کشید. پیکر را بلند کردند من سرش را گرفتم، زینب تنه اش را، احساس کردم کمرم شکست. منتهى نه از سنگینى پیکر على که از سنگینى غم از دست دادنش.» (صفحه
شهادت على برادرش نه تنها زهرا را ناامید نمى کند بلکه او را براى انجام کار و تلاش بى وقفه دریافتن مجروحین و کمک به آنها و دفن پیکر شهدایى که پس از بمباران در جاى جاى شهر و مناطق مسکونى به جا مانده اند قویتر مى کند نویسنده در فصل سیزدهم کتاب که درست روز سیزدهم مهر است. خاطرات راوى داستان را از رفتن به مدرسه دریا بدرسائى که با حمله دشمن کاملاً به هم ریخته و تخریب شده اینگونه مى نگارد.
«با حسین در را هل دادیم و به زحمت داخل شدیم. از زیر کپه هاى خاک سرانگشتان یک پا بیرون زده بود. به عبداللّه گفتم: نترس، چیزى نیس. نشستم و خاک ها را کنار زدم: جنازه اى در کار نبود. فقط یک پاى از ران قطع شده از زیر خاک ها بیرون آمد. پا از آن قسمتى که قطع شده بود متلاشى و خونى بود. از قسمت مچ پا را سه تایى گرفتیم و به سختى بیرون آوردیم. خیلى سنگین بود. به نظرم پاى یک آدم نسبتاً چاقى بوده. حال هر سه تایى مان داشت به هم مى خورد. من که از دو شب پیش چیزى نخورده بودم. دل و روده ام داشت توى دهانم مى آمد. گفتم: بیایید کمک کنیم اینو برداریم. عبداللّه که رنگ و رویش پریده بود و مثل دیوانه ها شده بود گفت: من اصلاً دست نمى زنم. گفتم: عبدالله بیا کمک کن دیگه، خیلى سنگینه. با اکراه آمد، و سه تایى پا را توى راهرو بردیم. من گفتم: بازهم بگردیم شاید چیزى پیدا کنیم حسین گفت: آبجى تو رو خدا ول کن بیا بریم.
... دوباره شروع به گشتن کردیم لابه لاى خرت و پرت هاى توى سالن، پتوها، خرج هاى آرپى جى، لباس هاى فرم پوتین ها و خاک و خل ها را گشتیم و اینبار یک دست پیداکردیم
... حسین داخل ساختمان مدرسه رفت و وقتى برگشت دیدم یک پاى بریده از زانو با یک پیراهن سپاه با خودش آورده، پاى بریده را زمین گذاشت و گفت: این رو هم پیدا کردم. دست بریده و این یکى پا را توى پیراهن سپاه گذاشتم. بعد آستین هاى پیراهن را به هم گره زدم.
عبداللّه گفت: آبجى این کارها چیه مى کنى! دل و روده آدم اول صبحى بالا مى یاد. گفتم: عبداللّه اگر اینجا بمونن سگ و گربه ها بو مى کشن مى افتن به جون اینا. گفت: حالا چرا مى پیچى شون؟ گفتم: خوب نیست تا جنت آباد چشم مردم به اینا بیفته. بسم اللّه بگید بردارید بریم. حسین به نایلونى که پا را در آن بسته بودم اشاره کرد و گفت: عبداللّه تو اون رو بردار. من بقچه رو برمى دارم.»
صفحه 374 و 375)
ترک سرزمین
از موقعى که بمباران ها شدت بیشترى یافته بود خیلى از مردم، شهر را ترک کرده بودند، ولى هنوز هم در خیابان هاى شلوغ خانواده هایى زندگى مى کردند و وظیفه مدافعان شهر متقاعد کردن آنها به ترک شهر و دیار بود. خانم حسینى آن روزها را چنین روایت مى کند.
«... حسین عبدى هم که پشت سرم آمده بود. حرف مرا ادامه داد و کلى از پیرمرد دلجویى کرد. بالاخره موفق شدیم او را مجاب به رفتن کنیم. حالا که پیرمرد راضى به رفتن شده بود. نمى دانست چطور از خانه محقرش دل بکند. هى توى حیاط مى رفت و بیرون مى آمد. توى چارچوب در حیاط که با یک تیر چوبى و پلیت یا همان دیواره هاى بشکه آهنى ساخته بود، مى ایستاد. به خانه اش نگاه مى کرد و مى گفت: من چطور دلم مى یاد اینجارو رها کنم و برم؟ من این خونه رو با دست هاى خودم ساختم. براش زحمت کشیدم ... کمى جلوتر صحنه دیگرى خیلى ناراحتم کرد. برخلاف خیلى از خانه ها که فقط یکى، دو نفر مانده بودند، به جایى برخوردیم که چند تا خانواده که پسرها، عروس و نوه ها یک پیرمرد به حساب مى آمدند. همگى تا آن موقع حاضر به ترک خانه شان نشده بودند. خیلى صحبت کردیم تا بالاخره پسرهاى خانواده به اصرار ما به راضى به رفتن شدند.» (صفحه 481)
حضورى قهرمانانه
حضور زهرا در خطوط درگیرى و امدادرسانى به رزمندگان از دیگر فعالیت هاى برجسته اوست خود از آن دوران اینگونه سخن مى گوید:
«اوضاع به قدرى خطرناک شده و عراقى ها آنقدر جلو آمده بودند که دیگر احتیاج نبود التماس کنم مرا به خط ببرند. خطوط درگیرى یکى پس از دیگرى سقوط مى کرد. و محله هاى مرکزى ترى از شهر تبدیل به نقاط درگیرى مى شد ... شب قبل از بیستم مهر خبر آوردند. توى بندر درگیرى به اوج رسیده و چندتا خط ایجاد شده، نیاز به نیرو خیلى زیاد است. از مطب(6) هرکس مى تواند به سنتاب برود. روز بیستم مهر صبح زود چند صندوق خالى مهمات از حیاط خلوت آوردیم و هرچه دستمان رسید تویش ریختیم. چسب، باند، قیچى، سوزن، آمپول هاى جلوگیرى از خونریزى و... دو تا از صندوق ها را هم از خشاب، اسلحه و خرج آرپى جى پر کردیم.» (صفحه 497)
خاطره حضور زهرا در خط و سنگرهاى درگیرى خواننده را به عمق خاطرات فرو مى برد. و رشادت هاى او را تحسین مى کند. نیروى نامرئى ایمان او را چنین پا برجا نگه مى دارد و در نهایت با مجروح شدن حاضر به عقب نشینى مى گردد.
با مرور چند خط از خاطراتش به دنیاى زیبا و پرهیجانش سر مى زنیم.
«... قنداق ژ - سه ام را به شکم چسباندم و اسلحه را روى رگبار گذاشتم، شروع کردم به تیراندازى و عرض سه، چهار مترى کنار در تا سنگر وسط را، دویدم، اسلحه تکان مى خورد و نمى توانستم آن را کنترل کنم. فکر مى کردم الآن است که یک آرپى جى مغزم را متلاشى کند. چند لحظه بیشتر طول نکشید. به ستون دو در رسیدم، دستم را روى گونى ها گذاشتم و خودم را توى سنگر پرت کردم. هنوز به خودم نیامده بودم که دیدم مرد ارتشى بالاى سرم رسیده تنه اش در پناه ستون بود. ولى دستش که آرپى جى را گرفته در معرض دید دشمن بود انگار خودش متوجه نبود. فقط با عصبانیت گفت: این چه کارى بود کردى؟ منتظر جواب من نماند. از جلوى من رد شد. به محض اینکه یک قدم از سنگر و ستون فاصله گرفت و روى ریل قدم گذاشت. منفجر شد. موج انفجار مرا که هنوز روى دوزانوانم بودم به کف سنگر پرت کرد ... صداى مهیب انفجار، تکه هاى استخوان و گوشتى که به هوا مى رفتند
و با صداى به هر طرف مى افتادند. خصوصاً صداى شکستن سرش را به وضوح شنیدم و بعد، لحظه اى کوتاه دود و آتش و بلافاصله همه چیز را قرمز دیدم. چشمانم فقط قرمزى خون را مى دید. انگار همه جا را رنگ قرمز زده بودند. بوى خون، باروت، مو و گوشت سوخته درهم آمیخته فضا را پر کرده بود.» (صفحه 511)
«... بلند شدم و ژ- سه را گرفتم و به دیوار تکیه دادم، قنداق ژ- سه را روى پایم گذاشتم و چند بار سعى کردم گلن گدن را جلو و عقب ببرم، موفق نشدم. همین که خواستم قنداق اسلحه را جدا کنم. صداى انفجارى شنیدم و همزمان به طرف جلو پرت شدم. و به صورت به زمین افتادم. حالت گیجى ام بیشتر شد. دیگر هیچ صدایى را نمى شنیدم. فقط حس مى کردم پاهایم به شدت مى لرزند ... فکر مى کردم دیوار بتونى رویم ریخته، اما حتى نمى توانستم به عقب برگردم.
هیچ حسى توى کمر و پاهایم نبود. باز صدا کردم و کمک خواستم. گفتم: بیایید من رو بیرون بکشید دیوار روى من ریخته. کجایید ...» (صفحه 513)
«... وقتى دو نفر بالاى سرم آمدند و خواستند مرا بردارند. گفتم: نه، نه، به من دست نزنید من عقب نمى یام. گفتند باید ببریمت بیمارستان گفتم: نه، به اون خواهر و دکتر بگید بیان زخم من رو همین جا پانسمان کنند من چیزیم نیست ...» (صفحه 515)
آنچه در این نوشتار به بررسى آن پرداختیم. مرورى اجمالى به خاطرات بیست روز حماسه مقاومت خرمشهر داشت که حدود 520 صفحه از کتاب و تا فصل بیست و هشتم را دربرمى گیرد. ادامه مطالب به بخش دوم زندگى زهرا، یعنى دوران مجروحیتش در بیمارستان هاى ماهشهر، شیراز، تهران و تلاش هاى ارزنده او در کمپ - اردوگاه - و زندگى مشترکش مى پردازد با اینکه در این بخش نوعى شتابزدگى مى بینیم و توصیف حوادث و رویدادها از تأمل کمترى نسبت به مطالب قبل برخوردار است ذهن جستجوگر خواننده به حال خود رها نگردیده و روایت سلامتى و سربلندى خانواده حسینى غم و حزن آکنده در جان خواننده را به حلاوتى دلپذیر تبدیل نموده است.
در پایان: چنانچه تصاویر آخر کتاب دسته بندى گردد و کتابى با چنین کشش قوى و جذاب و بیان مطالب ارزنده از آلبوم متنوع ترى بهره مند شود، خواننده علاوه بر حظّ نوشتارى از حظّ بصرى نیز بى نصیب نمى ماند.
اگر چه در دوران دفاع مقدس به عنوان مسئول واحد فرهنگى ستاد جنگ زدگان شهرم فعالیت نمودم با خواندن این کتاب دریافتم، مردم مظلوم و شریفى که در خدمت شان بودم، شهرشان اینگونه مورد هجوم قرار گرفت و با تحمل صدمات زیاد جسم و جان شان آماج تیر دشمن گردید تا نعمت آسایش و امنیت را به ما هدیه کنند. در زمان کوتاهى که کتاب «دا» منتشر شده، مجلات و جراید به نقد و بررسى و معرفى آن پرداخته اند و بعضى هنرمندان با مطالعه کتاب و تحسین راوى و نویسنده آمادگى خود را براى ساختن فیلم و سریال از بعضى قسمت هاى آن اعلام کرده اند. اما باید گفت: خاطرات خانم «حسینى» تنها با خواندن کتاب درک مى شود و تأثیر مى گذارد و غیر آن هیچ تلاشى در معرفى «دا» حق مطلب را ادا نمى کند و انسان را متنبه نمى سازد. درود خدا بر خالقان، راویان و حافظان صحنه هاى زنده و جاوید «دا».
پى نوشتها:
1. خاطرات سیده زهرا حسینى، به اهتمام سیده اعظم حسینى، تهران، انتشارات سوره، مهر 87، چاپ هفتم، 88.
2. مادر به لهجه کُردى.
3. قبرستان خرمشهر.
4. خواهر و برادرهاى «زهرا».
5. عبداللّه معاوى، از شهداى مقاومت خرمشهر.
6. مطب دکتر شیبانى که در آن زمان به عنوان پایگاه مداواى مجروحین جنگى در نظر گرفته شده بود.
پدیدآورنده: زهرا نساجى
بسیج در لغت به معنای آماده و مهیا و ساز و برگ و سامان دادن است. اما در اصطلاح به نیروهای مردمی داوطلبی گفته میشود که آمادهاند در شرایط دفاعی و جنگی از کشور دفاع کنند.